کارهای بزرگانه! ابلهانه

باید رفتارهای بزرگانه از خود نشان داد، باید طوری رفتار کرد که بگویند: “بزرگ شده.”

هرماه داره یک مطلب از جانب من پابلیش میشه! چه کم کاری‌یه اساسی صورت گرفته از جانب من. دلم برای نوشته‌های خودمم تنگ شده؛ جبران می‌کنم. درگیر کارهای ادامه‌ی خواندن

انیمیشن بارانِ من در دهمین جشنواره پویانمایی تهران

خب، خبری که اخیرا به دستم رسید حضور کارم در جشنواره انیمیشن تهران بود که از این لینک می‌تونید اسامی دوستان و همکارانم رو که کارهاشون در جشنواره ورود پیدا کرده رو ببینید.

با آروزی موفقیت برای همه :)

سلام مجدد بعد از ماه‌ها!

مشکلات زیاد شده و سایت هم مدتی بود از طرف سرویس دهنده‌ی هاست معلق شده بود! حالا بماند که هیچی دست ما نبود.

پویانما به خوبی داره رشد می‌کنه و همینجا باز هم از همه کسانی که این ۶ سال با پویانما بودند تشکر می‌کنم و سعی می‌کنیم با همین سرعت پیش بریم :)

یک کامپیوتر core176700K خریدیم بسیار خوب و قدرتمند و نوشته‌ی قبلی عملا دیگه الان به درد نمیخوره چون از شر اون کامپیوترهای قراضه خلاص شدیم! طی این مدت کلی آرت‌استیشنم رو آپدیت کردم.

 

 

کنار این جنگل پهناور با تمام بوهای تر و خشک گیاهان

زمان زیادی گذشته از روزهایی که مُدام می‌آمدی در خاطرم. در این فاصله، تغییر کرده‌ام. این را هم بگویم که من نه دایره‌ی واژگان وسیعی دارم، و نه می‌توانم مثل نویسندگانِ خبره، با کلمات، جملات زیبا و استخوان‌دار بسازم. نخیر؛ من از خودم، با خودم و برای خودم می‌نویسم.
گاهی به جملاتی که در شب‌های زیبا رد و بدل شده است نیز می‌اندیشم. داستایوسکی را می‌گویم، آن واژه‌ها و احساساتی که دل را ذوب و تمام روح را گرم می‌کند. من هیچ‌کدام ازین‌ها نیستم.
روزهای متمادی‌یه من، چیزهای ریز و درشتی به من اضافه کرد. پیرتر از ۲۹ سالگی‌ام شده‌ام. می‌ترسم. همه‌اش دلهره، اضطراب، استرس، اضطراب، نگرانی، ضعف، اسهالِ ناگهانی از فکر. تنها‌تر شده‌ام. ترسوتر. بی‌عرضه‌تر و در نهایت ۳۱ ساله.
فکر می‌کنم و می‌بینم این شب هم درست مثل شب‌های گذشته‌ام شده؛ تو با چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ات که حلقه‌ای تیره‌تر دور عنبیه‌ات را احاطه کرده، به من خیره‌ای. یعنی چشم‌هایت بالای سرم، روی سقف است، می‌خواهم همین‌طور بیایم بالا و بغل‌شان کنم. من در کنار چشم‌هایت کوچک‌ام. من خانه و ماشین و سرویس آشپزخانه و لباس و غذا نمی‌خواهم. من تو را نیاز دارم. این‌ها را خیلی آهسته و خیره به چشم‌هایت به تو می‌گویم. تو هیچ صدایی نداری، اما صدایت می‌تواند شبیه به صدای زن‌هایی باشد که در گوش شوهرانشان دیگر مثل سنگ می‌مانند؛ یا مثل صدای زنی که دارد آرام دعا می‌خواند، یا مثل لالایی دلربای مادری برای کودکِ فرشته‌اش. تو همچنان نگاه شده‌ای درحالی که همه‌ی این اصوات تو بودی.
من از تمامِ تو، چیزهای طلایی ساخته‌ام درونم. طلا فلزی بسیار بسیار گران‌بهاست، الماس بیشتر از آن. چرا تو بجای آنها نباشی؟ چرا ادامه‌ی خواندن

Fatal

“Most psychologically and/or physically abused children have been taught by parenting adults that love can coexist with abuse. And in extreme cases that abuse is an expression of love. This faulty thinking often shapes our adult perceptions of love. So that just as we would cling to the notion that those who hurt us as children loved us, we try to rationalize being hurt by other adults by insisting that they love us.” -bell hooks, All About Love 

یک روز ذوب شدگی در بهارستان

 

فقط امیدوارم اتفاق بیفته. همین. هیچ راه دیگه‌ای نیست، یعنی انتخاب من همینه. همه تلاشم در راستای وارد شدن به این مسیر تازه‌س. از قدیم گفتن: تا سه نشه، بازی نشه.

از میدان بهارستان توی این گرمای سگی‌یه تابستون راهی خونه شدیم، به معنای واقعی کلمه ادامه‌ی خواندن

سیستم گولاخ لطفا…

به جان خودم از دست این کامپیوترهای قزبیت خسته شدم. هم من، هم برادر گرامی امید. دو تا دونه سیستم هیولا با مونیتورهای گولاخ نیاز داریم. حدودا ۹میلیون تومنی آب می‌خوره اما حالا حالاها باید منتظر تحقق این رویا و آرزو باشیم. به خدا حس و حال نشستن پشت سیستم رو ندارم، درحالی که باید ادامه‌ی خواندن

احساس تنگی نفس

آقااا، بانووو، یه مطلب مهم. راستش داشتم بعد از مرور اینیستاگرام به این موضوع فکر میکردم که با چشم‌های دنیوی آدم میبینه که اکثر افراد دور یا نزدیک خالی از ذوق، هنر و چیزهای مشابه این‌چنینی هستند. یعنی باید شاکر بود به خاطر ادراک بصری یا حداقل‌ترین واژه‌ی ممکن: حساسیت تصویری که از هنر‌های شخصی گرفته تا قاب‌بندی عکس‌ها با همین گوشی‌‌های هوشمند، نیمه‌هوشمند. این رسانه‌های نو، راه رو ادامه‌ی خواندن