همه‌ی نوشته‌های میرتوحید رضوی

در خصوص پویانما

خبر اول رو چون هنوز رسانه‌ای نشده، فعلا محفوظ نگه می‌دارم؛ اما خبر دوم مربوط می‌شه به سری مطالب بسیار ارزشمند در خصوص دوازده اصل پویانمایی یا همون قواعد۱۲گانه انیمیشن، این مطالب رو از سایت فوق‌العاده‌ی انیمیشن منتور ترجمه می‌کنم و نیازی به معرفی این مدرسه نمی‌بینم، زیرا که معرف حضور همه هست. یک هفته شب تا صبح مشغول ترجمه و آپلود مطالب بودم چون مدت محدودی زمان در اختیار داشتم و می‌دونم بعد از این کمی سخت می‌شد زمان پیدا کنم، انیمیشن منتور هم ۸ مورد رو منتشر کرده بود و مابقی رو هربار که آپلود کنند، به فاصله‌ی کم در پویانما می‌توانید پیدا کنید. ادامه‌ی خواندن

چهارشنبه – ۹ فروردین ۱۳۹۶

خب، سال نو شد و مثل سال‌های گذشته هیجانِ مصمم شدن برای رقم زدنِ اتفاق‌های خوب، پیشرفت و غیره. تمام مدت عید و قبل از اون پای سیستم مشغول کار بودم و هستم تا همین الان که این نوشته رو در محل کار دارم تایپ می‌کنم. باید یک سررسید تازه بخرم و بگذارمش کنار ۱۰ تای قبل و شروع کنم مجدد به نوشتن در مورد روزها و آینده. همیشه ۱۰ تا بیست روز اول فروردین بدون سررسید هستم، نمیدونم چرا.

رها شدیم. به یکباره احساس کردم که باید امر بزرگ شدن و پی کار خود رفتن رو باور کنم. من تصمیم گرفتم خودم باشم. تصمیمی که ۳۲ سال خالص دارد اما اگر بخواهیم مفیدش کنیم، از ۱۲ سال گذشته تا به امروز بوده و ناگهان به نتیجه رسیده. این همه آدم، من هم یکی از آن میلیارد نفرها، اما تفاوت من توانایی ساخت انیمیشن‌هایی هست که مستقل از افکارم سرچشمه دارند. من کاملا متفاوت هستم در قالب یک ظاهر تکرار شونده، یک موجود زنده که غذا می‌خورد، لال است، کار می‌کند، تنهاست و با ذهنش مدام در حال گفتگو.

خواستِ ناخواسته‌ای برای زنده ماندن

10th_Tiaf_mirtohid_razavi

دهمین جشنواره دوسالانه پویانمایی هم تموم شد و خوشحال از این بابت که کارم دیده شد. کاری که بسیار شخصی، درونی و با نقاط ضعف و قوت به هر صورت به سر انجام رسیده بود. این عکس هم متعلق است به من. که رویش نوشته: تهران ۱۳۸۵ و بالای آن نوشته‌ی دوره‌ی یازدهم در سال ۱۳۹۷ را نصب کرده‌ام تا مقابل دیدگانمان باشد تا انرژی برای کارهای آتی داشته باشیم. ده سال از دوره‌ای که برای اولین بار پایمان را داخل جشنواره گذاشتیم می‌گذرد و آن دوران آرزوی من ادامه‌ی خواندن

انیمیشن بارانِ من در دهمین جشنواره پویانمایی تهران (آپدیت)

خب، خبری که اخیرا به دستم رسید حضور کارم در جشنواره انیمیشن تهران بود که از این لینک می‌تونید اسامی دوستان و همکارانم رو که کارهاشون در جشنواره ورود پیدا کرده رو ببینید. و البته کلیپ کوتاه و کتابچه‌ی دهمین جشنواره دوسالانه‌ی پویانمایی تهران.

با آروزی موفقیت برای همه :)

اختتامیه

سلام مجدد بعد از ماه‌ها!

مشکلات زیاد شده و سایت هم مدتی بود از طرف سرویس دهنده‌ی هاست معلق شده بود! حالا بماند که هیچی دست ما نبود.

پویانما به خوبی داره رشد می‌کنه و همینجا باز هم از همه کسانی که این ۶ سال با پویانما بودند تشکر می‌کنم و سعی می‌کنیم با همین سرعت پیش بریم :)ک

لی آرت‌استیشنم رو آپدیت کردم.

 

 

کنار این جنگل پهناور با تمام بوهای تر و خشک گیاهان

زمان زیادی گذشته از روزهایی که مُدام می‌آمدی در خاطرم. در این فاصله، تغییر کرده‌ام. این را هم بگویم که من نه دایره‌ی واژگان وسیعی دارم، و نه می‌توانم مثل نویسندگانِ خبره، با کلمات، جملات زیبا و استخوان‌دار بسازم. نخیر؛ من از خودم، با خودم و برای خودم می‌نویسم.
گاهی به جملاتی که در شب‌های زیبا رد و بدل شده است نیز می‌اندیشم. داستایوسکی را می‌گویم، آن واژه‌ها و احساساتی که دل را ذوب و تمام روح را گرم می‌کند. من هیچ‌کدام ازین‌ها نیستم.
روزهای متمادی‌یه من، چیزهای ریز و درشتی به من اضافه کرد. پیرتر از ۲۹ سالگی‌ام شده‌ام. می‌ترسم. همه‌اش دلهره، اضطراب، استرس، اضطراب، نگرانی، ضعف، اسهالِ ناگهانی از فکر. تنها‌تر شده‌ام. ترسوتر. بی‌عرضه‌تر و در نهایت ۳۱ ساله.
فکر می‌کنم و می‌بینم این شب هم درست مثل شب‌های گذشته‌ام شده؛ تو با چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ات که حلقه‌ای تیره‌تر دور عنبیه‌ات را احاطه کرده، به من خیره‌ای. یعنی چشم‌هایت بالای سرم، روی سقف است، می‌خواهم همین‌طور بیایم بالا و بغل‌شان کنم. من در کنار چشم‌هایت کوچک‌ام. من خانه و ماشین و سرویس آشپزخانه و لباس و غذا نمی‌خواهم. من تو را نیاز دارم. این‌ها را خیلی آهسته و خیره به چشم‌هایت به تو می‌گویم. تو هیچ صدایی نداری، اما صدایت می‌تواند شبیه به صدای زن‌هایی باشد که در گوش شوهرانشان دیگر مثل سنگ می‌مانند؛ یا مثل صدای زنی که دارد آرام دعا می‌خواند، یا مثل لالایی دلربای مادری برای کودکِ فرشته‌اش. تو همچنان نگاه شده‌ای درحالی که همه‌ی این اصوات تو بودی.
من از تمامِ تو، چیزهای طلایی ساخته‌ام درونم. طلا فلزی بسیار بسیار گران‌بهاست، الماس بیشتر از آن. چرا تو بجای آنها نباشی؟ چرا ادامه‌ی خواندن

یک روز ذوب شدگی در بهارستان

 

فقط امیدوارم اتفاق بیفته. همین. هیچ راه دیگه‌ای نیست، یعنی انتخاب من همینه. همه تلاشم در راستای وارد شدن به این مسیر تازه‌س. از قدیم گفتن: تا سه نشه، بازی نشه.

از میدان بهارستان توی این گرمای سگی‌یه تابستون راهی خونه شدیم، به معنای واقعی کلمه ادامه‌ی خواندن