همه‌ی نوشته‌های میرتوحید رضوی

عنوان را اینجا وارد کنید

میانِ فاصله‌ی پست قبلی تا همین نوشته‌ی تازه، اتفاق‌های زیادی رخ داده. پویانما همچنان آهسته و پیوسته در حال آپدیت و رشد هست. هوای خرداد بسیار گرم و سوزان شده و چند روز پیش حملات تروریستی هم در تهران به وقوع پیوست که امیدوارم هرچه زودتر ریشه‌ی خشونت از روی تمام کره‌ی زمین، تنها خونه‌ی ما انسان‌ها ریشه‌کن بشه.

اخبار تازه‌تری هم در راه هست که ترجیح می‌دهم بعد از نهایی و قطعی شدنش رسانه‌ای بشه. اما منِ بدبخت، از اجبار روی پروژه‌ی کیخان مشغول شدم و از اینکه اسمم در تیتراژ این مجموعه خواهد بود احساس تاسف می‌کنم. اما گاهی آدم مجبور هست کارهایی بکنه برخلاف میل درونی و گاهی مثل همه‌ی آدم‌های سرزمینم، بدود به دنبال پول و باز هم بدود تا همان پول رو بتونه بتونه بگیره. همون چیزی که “حق” شناخته می‌شه. (مثلا)! اما این پروژه که آقای شمسی هم بسیار بهش افتخار می‌کنند، در فجیع‌ترین ادامه‌ی خواندن

چهارشنبه – ۹ فروردین ۱۳۹۶

خب، سال نو شد و مثل سال‌های گذشته هیجانِ مصمم شدن برای رقم زدنِ اتفاق‌های خوب، پیشرفت و غیره. تمام مدت عید و قبل از اون پای سیستم مشغول کار بودم و هستم تا همین الان که این نوشته رو در محل کار دارم تایپ می‌کنم. باید یک سررسید تازه بخرم و بگذارمش کنار ۱۰ تای قبل و شروع کنم مجدد به نوشتن در مورد روزها و آینده. همیشه ۱۰ تا بیست روز اول فروردین بدون سررسید هستم، نمیدونم چرا.

رها شدیم. به یکباره احساس کردم که باید امر بزرگ شدن و پی کار خود رفتن رو باور کنم. من تصمیم گرفتم خودم باشم. تصمیمی که ۳۲ سال خالص دارد اما اگر بخواهیم مفیدش کنیم، از ۱۲ سال گذشته تا به امروز بوده و ناگهان به نتیجه رسیده. این همه آدم، من هم یکی از آن میلیارد نفرها، اما تفاوت من توانایی ساخت انیمیشن‌هایی هست که مستقل از افکارم سرچشمه دارند. من کاملا متفاوت هستم در قالب یک ظاهر تکرار شونده، یک موجود زنده که غذا می‌خورد، لال است، کار می‌کند، تنهاست و با ذهنش مدام در حال گفتگو.

خواستِ ناخواسته‌ای برای زنده ماندن

10th_Tiaf_mirtohid_razavi

دهمین جشنواره دوسالانه پویانمایی هم تموم شد و خوشحال از این بابت که کارم دیده شد. کاری که بسیار شخصی، درونی و با نقاط ضعف و قوت به هر صورت به سر انجام رسیده بود. این عکس هم متعلق است به من. که رویش نوشته: تهران ۱۳۸۵ و بالای آن نوشته‌ی دوره‌ی یازدهم در سال ۱۳۹۷ را نصب کرده‌ام تا مقابل دیدگانمان باشد تا انرژی برای کارهای آتی داشته باشیم. ده سال از دوره‌ای که برای اولین بار پایمان را داخل جشنواره گذاشتیم می‌گذرد و آن دوران آرزوی من ادامه‌ی خواندن

انیمیشن بارانِ من در دهمین جشنواره پویانمایی تهران (آپدیت)

خب، خبری که اخیرا به دستم رسید حضور کارم در جشنواره انیمیشن تهران بود که از این لینک می‌تونید اسامی دوستان و همکارانم رو که کارهاشون در جشنواره ورود پیدا کرده رو ببینید. و البته کلیپ کوتاه و کتابچه‌ی دهمین جشنواره دوسالانه‌ی پویانمایی تهران.

با آروزی موفقیت برای همه :)

اختتامیه

سلام مجدد بعد از ماه‌ها!

مشکلات زیاد شده و سایت هم مدتی بود از طرف سرویس دهنده‌ی هاست معلق شده بود! حالا بماند که هیچی دست ما نبود.

پویانما به خوبی داره رشد می‌کنه و همینجا باز هم از همه کسانی که این ۶ سال با پویانما بودند تشکر می‌کنم و سعی می‌کنیم با همین سرعت پیش بریم :)

یک کامپیوتر core176700K خریدیم بسیار خوب و قدرتمند و نوشته‌ی قبلی عملا دیگه الان به درد نمیخوره چون از شر اون کامپیوترهای قراضه خلاص شدیم! طی این مدت کلی آرت‌استیشنم رو آپدیت کردم.

 

 

کنار این جنگل پهناور با تمام بوهای تر و خشک گیاهان

زمان زیادی گذشته از روزهایی که مُدام می‌آمدی در خاطرم. در این فاصله، تغییر کرده‌ام. این را هم بگویم که من نه دایره‌ی واژگان وسیعی دارم، و نه می‌توانم مثل نویسندگانِ خبره، با کلمات، جملات زیبا و استخوان‌دار بسازم. نخیر؛ من از خودم، با خودم و برای خودم می‌نویسم.
گاهی به جملاتی که در شب‌های زیبا رد و بدل شده است نیز می‌اندیشم. داستایوسکی را می‌گویم، آن واژه‌ها و احساساتی که دل را ذوب و تمام روح را گرم می‌کند. من هیچ‌کدام ازین‌ها نیستم.
روزهای متمادی‌یه من، چیزهای ریز و درشتی به من اضافه کرد. پیرتر از ۲۹ سالگی‌ام شده‌ام. می‌ترسم. همه‌اش دلهره، اضطراب، استرس، اضطراب، نگرانی، ضعف، اسهالِ ناگهانی از فکر. تنها‌تر شده‌ام. ترسوتر. بی‌عرضه‌تر و در نهایت ۳۱ ساله.
فکر می‌کنم و می‌بینم این شب هم درست مثل شب‌های گذشته‌ام شده؛ تو با چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ات که حلقه‌ای تیره‌تر دور عنبیه‌ات را احاطه کرده، به من خیره‌ای. یعنی چشم‌هایت بالای سرم، روی سقف است، می‌خواهم همین‌طور بیایم بالا و بغل‌شان کنم. من در کنار چشم‌هایت کوچک‌ام. من خانه و ماشین و سرویس آشپزخانه و لباس و غذا نمی‌خواهم. من تو را نیاز دارم. این‌ها را خیلی آهسته و خیره به چشم‌هایت به تو می‌گویم. تو هیچ صدایی نداری، اما صدایت می‌تواند شبیه به صدای زن‌هایی باشد که در گوش شوهرانشان دیگر مثل سنگ می‌مانند؛ یا مثل صدای زنی که دارد آرام دعا می‌خواند، یا مثل لالایی دلربای مادری برای کودکِ فرشته‌اش. تو همچنان نگاه شده‌ای درحالی که همه‌ی این اصوات تو بودی.
من از تمامِ تو، چیزهای طلایی ساخته‌ام درونم. طلا فلزی بسیار بسیار گران‌بهاست، الماس بیشتر از آن. چرا تو بجای آنها نباشی؟ چرا ادامه‌ی خواندن

یک روز ذوب شدگی در بهارستان

 

فقط امیدوارم اتفاق بیفته. همین. هیچ راه دیگه‌ای نیست، یعنی انتخاب من همینه. همه تلاشم در راستای وارد شدن به این مسیر تازه‌س. از قدیم گفتن: تا سه نشه، بازی نشه.

از میدان بهارستان توی این گرمای سگی‌یه تابستون راهی خونه شدیم، به معنای واقعی کلمه ادامه‌ی خواندن

صابر باش، باز هم، باز هم

بعد از ماجرای خدمت سربازی چیزی به من در حال تحمیل شدن هست تا سررسید مشخصی در همین سال، یکی از بزرگترین دلایل ننوشتنم طی این‌همه ماه، میتونه همین موضوع باشه. سنگ‌هایی هم سرجای خودشون چفت و بست شدن و اون شخصِ مشخص بالاخره تا حدی متوجه شد که هرکسی به راه خودش باید.

انیمیشن تهرانی‌ها بعد از چهار سال از دیروز تو شبکه نسیم داره پخش می‌شه، نمیدونم چه حسی داشته باشم، بعد از اون‌همه فشار روحی، مالی، دو سالِ مداوم دویدن بدنبال تصویب پروژه، مشکلات تولید تو یک سال؛ چی بگم واقعا؟ بگم به چشم دیدم تلاش آدم به هدر نمی‌ره هیچ‌وقت؟ به چه قیمتی؟ پنج سال جوانی و شور و هیجان. ما سال‌ها دویدیم بدنبال تصویب و پخش تهرانی‌ها و حالا نوشدارو پس از مرگ سهراب؟

خدا رو هزاران بار شُکر.

هزاران انسان انیمیشن رو خواهند دید و درصد زیادی به راحتی‌یه آب خوردن کانال رو عوض خواهند کرد. عجیبه نه؟ سه سال تلاش کنی و به این مدیر التماس به اون مدیر توضیح، نه یک بار، دو بار، صدها بار بمیری و زنده بشی تا صرفا کار تصویب بشه. از اواخر پروژه تهران۱۵۰۰ تا سال ۹۰ هر هفته و هر ما به خودت بگی: این هفته به نتیجه میرسه، یه ماه بعد، تا تابستون، تا زمستون، ایشالا سال بعد، بهار سال بعدش، تا یه هفته، تا پس‌فردا، ایشالا به زودی… سال‌ها گذشت و بالاخره ۹۵ پخش شد. ۹۰ کجا، ۹۵ کجا؟

امیدوارم سرنوشت چیزی رو برای من و ما صلاح دونسته باشه برای این »معجزه«. من شخصا فلسفه‌ی ادامه‌ی خواندن

آدم های ترسو…

(این متن منم، من. میرتوحید رضوی)
خودتان از همه بیشتر می دانید ترسو هستید یا خیر، ادم های ترسو ویژگی های زیادی دارند نه این که سوار رنجر نشوند، یا از رانندگی با سرعت بالا پرهیز کنند، نه این که سوسک دید اند بالای مبل بپرند و جیغ بکشند، نه این که از بحث کردن راجب روح و جن در ساعت های اخر شب تا خِر خِر زیر پتو فراری باشند و به اتاق دیگر بالش به دست بروند ، ترس ها دو دسته اند ترس هایی که از بیرون به سراغ ما می آیند و ترس هایی که از درون دنبال ما می دوند ، امشب راجب آدم های ترسو از نوع دوم می گویم آدم هایی که ممکن است از سوار رنجر شدن هیچ ترسی نداشته باشند اما از شهربازی مثل سگ بترسند چون همیشه با کسی می آمدند که حالا در کنارشان نیست، آدم هایی که از سرعت بالا پرهیز نکنند گاز بدهند بدهند باد بپیچید توی گوششان صدای آهنگ را تا ته زیاد کنند یک دفعه بزنند روی ترمز وسط خیابان خالی حوالی ساعت های سه و چهار صبح خم شوند روی فرمان بغضشان بترکد روزی هزار بار درونشان خودشان را با ماشین پرت کنند ته دره و بکشند اما توی واقعیت بزنند روی ترمز، می خواهم از آدم هایی بگویم که وسط حمام دوتا تیغ نمی برند که رگشان را بزنند نه ، آدم هایی که زیر دوش با خودشان می گویند : شاید فردا برگردد. آدم هایی که از ترس امید دارند می فهمید ؟ ادم هایی که ادامه‌ی خواندن