بایگانی دسته: خواب‌هام

۲ نفر رو کُشتن

ساعت هفت و بیست دقیقه‌ی صبح از خواب پریدم، کاملا واضح داشتم خواب می‌دیدم که ۲ نفر رو کُشتن.

myDream-mirTohid

کنار یه سکوی اسکله مانند از زاویه‌ی رو به پایین و فاصله‌ی نسبتا دور و در عین حال نزدیک؛ دو نفر روی زمین ولو شده بودن و یک نفر که سرپا بود، یعنی بالای سر این دو نفر، داشت با خونسردی تمام و از فاصله‌ی نزدیک یکی یکی با کُلتِ تو دستش گلوگه خالی می‌کرد تو بدن اینها. همه رو روی یک خطِ فرضی می‌زد و اینقدر شلیک کرد که بدن ِ همون آدمی که از زاویه‌ی دید من سمتِ راست بود، نصف شد و افتاد توی آب. نمی‌دونم چرا احساس می‌کردم یکی دیگه همراه من داره تماشا می‌کنه، فکر می‌کردم و بهش از همین راه سعی می‌کردم بفهمونم که نترسه و نگاه هم نکنه. بعد، دیدم همین آدمی که نصفِ بدنش نیست و تی‌شرت سفید تنش هست با شلوار آبی، مسلح هم هست!، کلتی رو برداشته و همینطور بی‌هدف داره شلیک می‌کنه. خیلی دوست داشتم گلوله‌ها به یکی از اونهایی بخوره که اینو به این‌ حال و روز انداختن درحالی که من یهو وسطِ ماجرا رسیده بودم و نمی‌دونستم جریان از چه قرار هست؛ به گردنش فشار می‌آورد و سعی می‌کرد کمی به اطراف مسلط باشه تو همین حالت یهو افتاد توی آب ولی هنوز شلیک می‌کرد. دو نفر دیگه سراسیمه اومدن روی سکو و شروع کردن شلیک کردن، به وضوح فرو رفتن گلوله‌ها رو تو بدنشون می‌دیدم. سعی می‌کردن که زود نمیرن. دهانشون باز و بازتر می‌شد و با فشارِ گلوله‌ها روی سطح آب جابجا می‌شدن. نفر دوم هم نصف شده بود اما دقیقا یادم نیست از کجا. و تقریبا یادم مونده که کتِ زرشکی داشت. با تمام توانم سعی می‌کردم دیگه این منظره رو نبینم… که یهو از خواب بیدار شدم. تمام تنم مورمور می‌شد و همه‌ی تصاویر به وضوح جلو چشم‌هام رژه می‌رفتن، هنوز خوابی که دیده بودم برام عجیب بود… خیلی عجیب.   (پ.ن: تصویر رو با موس کشیدم)

جایی مثل باغ‌وحش

خواب دیدم جایی هستم مثل باغ وحش، یه محدوده ای بود که طاووس ها هم بودن، من با یکی دیگه بودیم، ولی یادم نمی‌آد چه کسی بود. خودمو تو قفس یا همون محدوده دیدم که از یه دریچه ای به قسمت دیگه ای نگاه می کردم، مثل دریاچه مصنوعی که قو ها روش شناور بودن، توی آب کلی خرچنگ بود. پیش خودم فکر کردم که چه فکر خوبیه ادامه‌ی خواندن

زلزله

چهارشنبه، ۱۳۹۱/شهریور/۱۵

نمیدونم! خوب نبود و باز هم تجربه‌ی “برگشت” تکرار شد.
دیدم زلزله اومده و نیمه‌خواب، نیمه‌بیدار امید [برادرم] رو به زور دارم تکونش میدم و می‌کِشَمِش تا بیدار شه، داد می‌زدم پاشو برو گوشه‌ی دیوار؛ لرزشها همچنان بیشتر می‌شد، اصلاً ادامه‌ی خواندن

برگشت روحم به بدنم رو حس کردم

-چهارشنبه، ششم اردی‌بهشت ۹۱-
با یک کابوس(که یادم نیست) از خواب پریدم. احساس برگشت روحم به بدنم رو حس کردم. از پشت گردنم تا نوک انگشت‌های پام مور مور شدن، تو کمتر از یک ثانیه. به سختی ناله کردم، مادرم سراسیمه اومد تو اتاق و شروع کرد منو تکون دادن(قبلاً راجع به این موضوع ادامه‌ی خواندن