بایگانی دسته: نوشته‌هایم

روی این شیبِ تندِ لغزان

مرگ پُشت به من رویِ آن تپه ایستاده است. مسیری که می‌رَوَم یک راهِ کم نور ِ خاکی‌ست. سراسر راه یک سربالایی ملایم و در جاهایی شیب تند رو به بالا دارد. این تک تپه بسیار شبیه به واقعیتِ اطرافم است. علف‌های تر و خشک. ملخ‌های بال قرمزِ خاکی رنگ. بعضی از آنها گوشتی و بدون بال هستند. باد ملایمی از جانبِ شرق می‌وزد. تنها دلیلِ خوشحالیِ من، دیدنِ گل‌های لطیف و رنگارنگِ اطراف است. نمی‌دانم کمی آنطرف‌تر، میان انبوه علف‌ها چه چیزی انتظار مرا می‌کشد. تا جایی که به یاد دارم، مسافر این راهِ باریک بوده‌ام؛ گاها چیزهای تازه هم می‌دیدم. وقتی که باران می‌بارد به ناچار روی همین گِل‌و‌لای منتظر می‌مانم که بند بیاید. آبراه‌هایی با سرعت از میانِ انگشتانِ پایم به جریان می‌افتد کمی باعث قلقلک‌ام می‌شود. آن ابر مُدام دارد شکل عوض می‌کند. درست مثل آدم‌ها. دُرُست مثلِ آتشِ درحال شعله کشیدن. نمی‌توانم تصویر درستی از آن را ببینم، کمی ترس می‌آید سراغم.  ادامه‌ی خواندن

آفتابِ هار داشت از پُشتِ سر گازم می‌گرفت

۲۹سال است که در تلاشِ دوستی با شب هستم. یعنی بهتر بگویم، درست از زمانی که فهمیدم «کِه» هستم و قرار است زندگیِ قیرمال! را تحمل کنم. اهوم، می‌شود از حدود اواخر پانزده سالگی‌ام. الان شب دارد تیغ‌های سیاهش را تا دسته در بدنم فرو می‌کند. عذاب نمی‌کشم، درد هم ندارم؛ فقط سوزشی استخوان محور دارد برایم. در جلسه‌ی امروز حال حرف زدن نداشتم حتی، همین‌طور لم داده بودم و مثل ماست سعی در توضیح طرح و دموی یک دقیقه‌ای‌مان به آقای ابولحسنی؛ به‌ش گفتم که امروز و اخیراً کلا تعطیل هستم و حتی حوصله‌ی حرف زدن هم ندارم. فقط یک لبخند کوتاه زد، متوجه شد و مجدد گفتگو را پِی گرفتیم. امیدوارم این ایده‌ی سریال انیمیشن به زودی کلید بخورد. شاید از این رخوت بیرون بیایم. جلسه زیاد طول نکشید و همه چیز خوب پیش رفت. چون‌که من کارم درست است و خیلی تلاش می‌کنم. هیچ‌وقت راضی نمی‌شوم و باید پیشرفت کنم. زمان بسیار محدود است.

 

ساعت شش با تمامِ خودم، یکجا بلند شدم، لوازمم را جمع کردم و بدون خداحافظی راه خانه را درپیش گرفتم. آفتابِ هار داشت از پُشتِ سر گازم می‌گرفت. کلافه بودم و در اعماقِ تفکراتم دست و پا می‌زدم، در حالی که موتوراما گوش می‌دادم. قصدم این بود که از چهارراه فرمانیه تا میدان نوبنیاد را پیاده با قدم‌هایی بدون شتاب پیمایش کنم که نشد. یعنی نتوانستم ادامه بدهم. نفسی در بساط نداشتم. بوی معده‌های گرسنه اذیتم می‌کرد. شهر بوی کُلُر و مرگ می‌داد.

این نوای پیانو کمی آرامم ادامه‌ی خواندن

من هیچ هستم، یک هیچ در نسبتی بسیار وسیع

 

{هشدار: این متن طولانی‌ست.}

من انسانیتی که دارم را تنها بواسطه‌ی کارهایی که انجام می‌دهم احساس می‌کنم، نه به خاطر احساسی که دارم.

من کار می‌کنم، پس هستم.

یعنی موجود بودنِ من بستگیِ کامل دارد به کار. من عاشق کارم هستم. اما عاشق پول نیستم. مهمتر‌ از همه‌ی این‌ها خراشی‌ست که روی روح‌ام جا دارد. آن خراش در ایامِ نوزادی‌ام داشت التیام می‌گرفت. ناگهان همه‌چیز تغییر کرد و من حاضر شدم. من تنهای منفردی هستم که ۲پوست دارم. پوستِ درونم من هستم و تو تنها بیرونِ مرا می‌توانی بینی و به سادگی گول می‌خوری؛ من هم. انسان بودنِ من بواسطه‌ی شباهتِ من به پدر و مادر و همه‌ی آدم‌های دیگر شناخته می‌شود. آدم هستم. نژادی که می‌تواند مانند دیگران زندگی کند. اما آن دیگران پشیزی برای من مهم نیستند و حتی کوچکترین ارزشی ندارند. من شبیه‌هستم به آن‌کسی که در جوب، مواد مصرف می‌کند و در عینِ حال شبیه به استیو‌جابز هم هستم. بیل‌گیتس چطور؟ ادامه‌ی خواندن

آرام‌تر از برکه‌ای بر فرازِ قله‌های بلند (قسمتِ اول)

می‌دوید. بی‌امان. نفس‌اش خِس‌خِس بود و صداهای ناهنجارِ درون شُش‌هایش. جنگل در سکوت و عظمتِ خودش غرق بود. تنها جسمِ مضطرب و متحرک، مردی بود معمولی با لباس‌های معمولی و کله‌ای کم‌مو. صدای شاخ‌و‌برگ‌ها زیر ‌پاهای برهنه‌اش می‌نالید. او چیزی پنهان نکرده. پس چرا می‌دود؟ جنگل و درختانش سالیانِ متمادی‌ست بی‌حرکت، تنها رو به خدا رُشد می‌کنند. مرد مثلِ لکه‌ای ننگین در دامانِ جنگل هراسان است. می‌ایستد و اطرافش را از نظر می‌گذراند. این‌بار در مسیری دیگر شروع به دویدن می‌کند. تمامِ بدنش خراش و زخم است. خونی بیرون نتراویده‌ است. درست مثل بریدنِ یک تکه خمیرِ نان. خون تنها از حنجره‌اش بیرون می‌آید و باد آن را می‌ساید. لکه‌ها پراکنده‌اند. جنگل ناگزیر؛ به این بی‌نوای ضعیف راه می‌دهد. مرد توانی برایش نمانده است، نقش زمین می‌شود. دهانش مثل اسب‌های مسابقه نزدیکِ سطحِ زمین باز مانده و دم و بازدم‌اش در نهایتِ قدرت است. شاخ و برگ‌ها به بدن عرق کرده و صورتِ خونین‌اش چسبیده است. طعمِ آهن در دهانِ اوست.

آرامش برقرار است.

آرام…

ادامه‌ی خواندن

آنجا صدایم می‌کردند توحید

خفته‌اند مهربان همسایگانم در بستر…

 

شب است و اخوان در ذهنِ من طنین دارد. خودم را مجبور کرده‌ام که بنویسم. این تنها راه گریز از آتشِ بی‌رنگی‌ست که مرا می‌سوزاند. نمی‌دانم از چه چیز و از چه کسی باید نوشت. شب پتویِ ظخیم و بدونِ منفذاش را روی من انداخته و با بیخیالی خودش هم روی آن لَمیده است؛ درست مثل تنه لَشی چاق و خِپِل. من در حالِ لِه شدن هستم که صدای اخوان در ذهن‌ام بیدار می‌شود. آن پیرِ فرزانه‌ی مَن. شب برای دیگر همسایه‌های ۸۵میلیون نفری ِ کِشوَرَم ۸۵ میلیون نوعِ متفاوت است. اکنون احساس آرامشی نسبی می‌کنم این چند سطر می‌تواند آرام‌بخشِ خوبی باشد برای افکارِ کثافت و ابلهانه‌ام. این‌ها ول‌کنِ من نیستند. با گفتگوی مسالمت‌آمیز و انواع گزینه‌های روی میز هم گورشان را گم نمی‌کنند که آرام بگیرم. در اتاقِ دیگر صدای خروپُف پدرم رو به آسمان است. خدایش سلامت بدارد.

افکارِ چَمَنی‌ام تمامِ صورت‌ام را پوشانده. پوستِ صورتم حس ندارد بس که چپ و راست روی بالشِ سفت و بی‌رَمَق کشیده شده است. روزهای متمادی‌ست که غذا از گلویَم پایین نمی‌رود. صبح‌ها به محضِ بیدار شدن از بیهوشیِ ناقصی که برای بدست آوردنش تلاش‌های جانفرسا کرده‌ام، سقفِ اتاق روی سَرَم و استخوان‌هایم ادامه‌ی خواندن

بیا همین‌جا قدری بایستیم

receive-by-mirtohidRazavi

پُشتِ چشم‌هایِ مَن تاریکی‌ست.

می‌دانم.

مَنِ واقعی‌ام پشتِ چشم‌هایم نشسته است و تورا تماشا می‌کند. وقتی بازشان می‌کنم همه چیزِ موجود را می‌بینند. می‌بندم‌شان و فکر می‌کنم که دیگر برای همیشه بسته خواهند ماند. وجودِ زمین به فراموشی سپرده می‌شود. تمام تلاش‌ها، رنج‌ها، خوشحالی‌ها.

با من می‌آیی تا در سراسرِ سرزمینِ آگاهی قدم بزنیم. کلامی صحبت میانِ ما نیست. دیگران سوار بر امواجِ باد در تلاطم‌اند و سعی در ایجاد ارتباط با من و تو. لبخندِ زمینی‌ات همچنان روی بدنِ مَواج و نورانی‌ات نقش دارد و بدونِ توجه به دیگران پررنگ‌شان می‌کنی. دست‌های تو آزادانه به هر سو کشیده می‌شوند.

به راه می‌افتیم، با شتابی غیرقابل تصور، دستانت ادامه‌ی خواندن

پدرِ حشرات (قسمتِ اول)

men-in-the-night

شب روی سَرَش سایه انداخته بود. زمین براق، کوچه خیس و نم‌آلود با هر قدمِ او در مقابل‌اش گویی ندای تعظیم خوانده باشند، به خودش می‌لرزید. مردی بود لاغر‌اندام. در تاریکی تنها آرامش‌اش بود که جلب توجه می‌کرد. خیال نداشت در اولین فرصت به جایی یا کسی پناه ببرد.
قدم.
قدم.
قدم‌زنان دست‌هایش را آرام بالا آورد، انگشتان استخوانی‌اش مثل شاخ‌و‌برگِ درختانِ خشکیده بود، انگار که بخواهد سرآسرِ آسمان را با انگشتانش سوراخ‌سوراخ کند، آنها را بازی می‌داد و با صدای نامشخصی چیزهایی می‌گفت. لرزه‌ای بر اندامش افتاد و ناگهان روی زانوهایش نشست. آن آرامش دیگر هویدا نبود. نزدیک‌تر شدم.

آهسته

و باز هم آهسته‌تر…

درونش داشت از هم می‌پاشید و تکان‌های زلزله‌مانند روی شانه‌هایش قابل خواندن بود و پیراهنِ آبی که به بدنِ استخوانی‌اش چسبیده بود. انتظار داشتم سنگینیِ وجودِ مرا احساس کند و یا حداقل صدای قدم‌هایم را شنیده باشد، هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌داد و من جراتِ نزدیک شدنِ بیش‌از این را نداشتم.

ساعت‌های متمادی گذشته بود.  پیراهنِ آبی‌تیره‌اش به روشنی می‌زد. تمامِ ادامه‌ی خواندن

چرا تورا اینقدر دور گذاشته‌اند؟

planet-by-mirtohid

چشمانم می‌سوزد، تو درحالِ بازی با موهایت هستی در فاصله‌ای نا‌معلوم از من؛ ستاره‌شناسان می‌توانند فاصله‌ی دقیق بین سیاره‌ها و کهکشان‌ها را حساب کنند، اما در برابرِ فاصله‌ی من و تو هیچ معادله‌ای کارساز نیست. تو پراکنده می‌شوی در من. دانشمندانِ خوش‌تیپِ همه‌چیزدان، هاج‌و‌واج یکدیگر را تماشا می‌کنند و ترجیح می‌دهند از ما دور شوند.
وقتی ملیحانه لبخند می‌زنی و از میانِ لبانت رنگِ برفِ‌ نشسته روی قله‌های آلپ نمایان می‌شود، بی‌اختیار و با سرعت شروع به سقوط می‌کنم، من از سقوط می‌ترسم و تو آن ترس را می‌رانی. نادانسته آن را لذت‌بخش می‌کنی. آن فاصله‌ی لعنتی مجدد پدیدار می‌شود و تو را کورمال کورمال جستجو می‌کنم… دانشمندِ پا به سن گذاشته می‌آید جلوتر؛ گویی که ارباب‌اش هستم، شکمِ یکجا نشسته‌اش را زحمت می‌دهد و اندکی خم می‌شود و آهسته کنار گوشم می‌گوید: قربان، راه‌ِ‌چاره‌ی کم کردنِ این فاصله را هنوز نمی‌دانیم اما می‌توانیم در خصوص ماده‌ی تاریک، یافته‌های جدیدمان را تشریح کنیم…
…و من کَر می‌شَوَم. دیگر چیزی نمی‌توانم بشنوم. تو بلند شده‌ای که راه بروی. نرم قدم برمی‌داری، گویی بی‌وزن، میانِ زمین و آسمانی. آن مردانِ عِلم دارند چیزهایی می‌گویند که در مقابل چیستیِ تو هیچ است. نورِ آفتابِ این عالمِ نحیف‌ِمان می‌نشیند روی پوستِ تو؛ ادامه‌ی خواندن

روح است که گریه می‌آوَرَد

می‌آیی نزدیک. پشتِ سرت نوری لرزان. زمین صاف. غبارهای بی‌وزن متلاطم. روی زمین می‌ایستی و دیگر حرکتی از تو نمی‌توانم ببینم. آسمان نه روز است، نه شب. غروب؟ طلوع؟ هیچ‌کدام.

تو در میانِ موجِ آینه‌ها می‌شکنی. موسیقی از سازِ روح‌ات به گوش‌هایم می‌رسد. دستانت چیزی نمی‌نوازد. حرکتی نداری اما می‌توانم تورا بشنوم و ببینم. سویِ نگاهت کجاست؟

من اینجا هستم.

موسیقیِ تو، تنها در این عالم توسط خودت ساطع می‌شود. مانند آن وجود ندارد؛ درست مثلِ یکسان نبودنِ رود‌ها و آبشارها. راستی، از کجا سرازیر شدی؟ از کجای عالم سرچشمه گرفتی که اکنون در کمالِ زیبایی، منفرد مقابل من ایستاده‌ای؟

دستم را می‌کشم روی زمینی که برآن هستی؛ خاک و سنگ‌ریزه‌های مشابه‌ای که از کودکی دیده‌ام.

تو همان موسیقیِ جانی ادامه‌ی خواندن

کوله‌پشتی ۹۴

دومین سال کوله‌نویسیِ من! به لطفِ بازی کوله‌پشتی امیرمهرانی عزیز. این‌بار کوتاه و خلاصه.

۱- زنده‌زنده زیر خاکِ زندگی دفن شدیم، خاک‌ها توی حلقِ‌ ماست؛ با این‌حال باید زندگی کنیم. حتی به خاطر عزیزترین کَسانِ‌زندگی‌مون.

۲- در سیاه‌ترین لحظاتِ زندگی، باز هم زنده‌ایم. میلیون‌ها نفر اون بیرون درحالِ تقلا هستن.

۳- در بدترین حالت، باز هم باید کارهای زندگی رو انجام بدی. بیکار ننشین.

۴- تو ۳۰ سالگی، آدم زیاد به مرگ فکر می‌کنه. سراشیبی مرگِ شروع شده. ادامه‌ی خواندن

اگر نبودند چه می‌کردم؟

env

آسمانِ ذهنم ترک برداشته. مثل سابق نیستم. نه از فردا که از افکارم می‌ترسم.‌ گیر افتاده‌ام میانِ هیچ. استخوان‌های ساییده شده‌ام از زیر پوست تنم دیده می‌شوند، می‌آیی از دور. ‌‌من از تو، تو از زمستانِ من فرار می‌کنی. تو یخ می‌کنی. من می‌شکنم از رفتن‌ت. آسمانم را نگاه می‌کنم. نمی‌توانم میزان دوری یا نزدیکی‌اش را تشخیص دهم که اصولا از این کار عاجز بودم.‌ احساس ضعف می‌کنم قبل از آنکه استخوان‌هایم را با خودم بپوشانم. ‌خاک‌ها به چشمانم نزدیک هستند. نور در افقِ دور پایین کشیده می‌شود تا از پشتِ سرم مرا گرم کند.دستم را می‌بینم. بالا می‌آورم‌شان. باورم نمی‌شود که به من وصل هستند؛ اگر نبودند چه می‌کردم؟ می‌آمدی برایم ادامه‌ی خواندن

یک جفت کفش مردانه

تو را نمی‌بینم. مربعِ سیاه رنگِ شب تنگ است. جاده‌ها به مانند کلافی درهم فرو رفته. تو نیستی درحالی که برای بقیه هستی. دوست داشتم مسیر این جاده‌ها را برای رسیدن به تو، با دست‌های خودم مرتب می‌کردم، می‌چیدم‌شان تا در کوتاه‌ترین زمان ممکن به تو برسم. تویی که در میانه‌ی یکی از اینها ایستاده‌ای تا مابقی مسیر را باهم طی کنیم. این جاده‌ها بلاتکلیف مانده‌اند. میلیون‌ها اشک و خوشحالی رویشان کشیده شده. اما می‌دانم که یکی از آنها ادامه‌ی خواندن