بایگانی دسته: حرف دل

خواستِ ناخواسته‌ای برای زنده ماندن

10th_Tiaf_mirtohid_razavi

دهمین جشنواره دوسالانه پویانمایی هم تموم شد و خوشحال از این بابت که کارم دیده شد. کاری که بسیار شخصی، درونی و با نقاط ضعف و قوت به هر صورت به سر انجام رسیده بود. این عکس هم متعلق است به من. که رویش نوشته: تهران ۱۳۸۵ و بالای آن نوشته‌ی دوره‌ی یازدهم در سال ۱۳۹۷ را نصب کرده‌ام تا مقابل دیدگانمان باشد تا انرژی برای کارهای آتی داشته باشیم. ده سال از دوره‌ای که برای اولین بار پایمان را داخل جشنواره گذاشتیم می‌گذرد و آن دوران آرزوی من ادامه‌ی خواندن

کنار این جنگل پهناور با تمام بوهای تر و خشک گیاهان

زمان زیادی گذشته از روزهایی که مُدام می‌آمدی در خاطرم. در این فاصله، تغییر کرده‌ام. این را هم بگویم که من نه دایره‌ی واژگان وسیعی دارم، و نه می‌توانم مثل نویسندگانِ خبره، با کلمات، جملات زیبا و استخوان‌دار بسازم. نخیر؛ من از خودم، با خودم و برای خودم می‌نویسم.
گاهی به جملاتی که در شب‌های زیبا رد و بدل شده است نیز می‌اندیشم. داستایوسکی را می‌گویم، آن واژه‌ها و احساساتی که دل را ذوب و تمام روح را گرم می‌کند. من هیچ‌کدام ازین‌ها نیستم.
روزهای متمادی‌یه من، چیزهای ریز و درشتی به من اضافه کرد. پیرتر از ۲۹ سالگی‌ام شده‌ام. می‌ترسم. همه‌اش دلهره، اضطراب، استرس، اضطراب، نگرانی، ضعف، اسهالِ ناگهانی از فکر. تنها‌تر شده‌ام. ترسوتر. بی‌عرضه‌تر و در نهایت ۳۱ ساله.
فکر می‌کنم و می‌بینم این شب هم درست مثل شب‌های گذشته‌ام شده؛ تو با چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ات که حلقه‌ای تیره‌تر دور عنبیه‌ات را احاطه کرده، به من خیره‌ای. یعنی چشم‌هایت بالای سرم، روی سقف است، می‌خواهم همین‌طور بیایم بالا و بغل‌شان کنم. من در کنار چشم‌هایت کوچک‌ام. من خانه و ماشین و سرویس آشپزخانه و لباس و غذا نمی‌خواهم. من تو را نیاز دارم. این‌ها را خیلی آهسته و خیره به چشم‌هایت به تو می‌گویم. تو هیچ صدایی نداری، اما صدایت می‌تواند شبیه به صدای زن‌هایی باشد که در گوش شوهرانشان دیگر مثل سنگ می‌مانند؛ یا مثل صدای زنی که دارد آرام دعا می‌خواند، یا مثل لالایی دلربای مادری برای کودکِ فرشته‌اش. تو همچنان نگاه شده‌ای درحالی که همه‌ی این اصوات تو بودی.
من از تمامِ تو، چیزهای طلایی ساخته‌ام درونم. طلا فلزی بسیار بسیار گران‌بهاست، الماس بیشتر از آن. چرا تو بجای آنها نباشی؟ چرا ادامه‌ی خواندن

صابر باش، باز هم، باز هم

بعد از ماجرای خدمت سربازی چیزی به من در حال تحمیل شدن هست تا سررسید مشخصی در همین سال، یکی از بزرگترین دلایل ننوشتنم طی این‌همه ماه، میتونه همین موضوع باشه. سنگ‌هایی هم سرجای خودشون چفت و بست شدن و اون شخصِ مشخص بالاخره تا حدی متوجه شد که هرکسی به راه خودش باید.

انیمیشن تهرانی‌ها بعد از چهار سال از دیروز تو شبکه نسیم داره پخش می‌شه، نمیدونم چه حسی داشته باشم، بعد از اون‌همه فشار روحی، مالی، دو سالِ مداوم دویدن بدنبال تصویب پروژه، مشکلات تولید تو یک سال؛ چی بگم واقعا؟ بگم به چشم دیدم تلاش آدم به هدر نمی‌ره هیچ‌وقت؟ به چه قیمتی؟ پنج سال جوانی و شور و هیجان. ما سال‌ها دویدیم بدنبال تصویب و پخش تهرانی‌ها و حالا نوشدارو پس از مرگ سهراب؟

خدا رو هزاران بار شُکر.

هزاران انسان انیمیشن رو خواهند دید و درصد زیادی به راحتی‌یه آب خوردن کانال رو عوض خواهند کرد. عجیبه نه؟ سه سال تلاش کنی و به این مدیر التماس به اون مدیر توضیح، نه یک بار، دو بار، صدها بار بمیری و زنده بشی تا صرفا کار تصویب بشه. از اواخر پروژه تهران۱۵۰۰ تا سال ۹۰ هر هفته و هر ما به خودت بگی: این هفته به نتیجه میرسه، یه ماه بعد، تا تابستون، تا زمستون، ایشالا سال بعد، بهار سال بعدش، تا یه هفته، تا پس‌فردا، ایشالا به زودی… سال‌ها گذشت و بالاخره ۹۵ پخش شد. ۹۰ کجا، ۹۵ کجا؟

امیدوارم سرنوشت چیزی رو برای من و ما صلاح دونسته باشه برای این »معجزه«. من شخصا فلسفه‌ی ادامه‌ی خواندن

آدم های ترسو…

(این متن منم، من. میرتوحید رضوی)
خودتان از همه بیشتر می دانید ترسو هستید یا خیر، ادم های ترسو ویژگی های زیادی دارند نه این که سوار رنجر نشوند، یا از رانندگی با سرعت بالا پرهیز کنند، نه این که سوسک دید اند بالای مبل بپرند و جیغ بکشند، نه این که از بحث کردن راجب روح و جن در ساعت های اخر شب تا خِر خِر زیر پتو فراری باشند و به اتاق دیگر بالش به دست بروند ، ترس ها دو دسته اند ترس هایی که از بیرون به سراغ ما می آیند و ترس هایی که از درون دنبال ما می دوند ، امشب راجب آدم های ترسو از نوع دوم می گویم آدم هایی که ممکن است از سوار رنجر شدن هیچ ترسی نداشته باشند اما از شهربازی مثل سگ بترسند چون همیشه با کسی می آمدند که حالا در کنارشان نیست، آدم هایی که از سرعت بالا پرهیز نکنند گاز بدهند بدهند باد بپیچید توی گوششان صدای آهنگ را تا ته زیاد کنند یک دفعه بزنند روی ترمز وسط خیابان خالی حوالی ساعت های سه و چهار صبح خم شوند روی فرمان بغضشان بترکد روزی هزار بار درونشان خودشان را با ماشین پرت کنند ته دره و بکشند اما توی واقعیت بزنند روی ترمز، می خواهم از آدم هایی بگویم که وسط حمام دوتا تیغ نمی برند که رگشان را بزنند نه ، آدم هایی که زیر دوش با خودشان می گویند : شاید فردا برگردد. آدم هایی که از ترس امید دارند می فهمید ؟ ادم هایی که ادامه‌ی خواندن

می‌توانم به کودکِ خیالی‌ام خیلی چیزها بگویم

HOLD-mirtohid

می‌دانم این من هستم که جهان‌م را تعبیر می‌کنم. یعنی چیزهایی را به چیزهایی دیگر نسبت می‌دهم و در نهایت می‌شود «من»، و بر اساسِ این من، فکر می‌کنم، حرف می‌زنم، و عمل می‌کنم. [خمیازه امان نداد] واقعا از اعماق وجود‌م دوست دارم مثبت باشم، اما نمی‌دانم چرا آخرِ همه چیز را همان اول می‌بینم. خیلی‌ها این‌طور هستند، من هم نوعی از آنها به حساب می‌آیم. یعنی قبل از اقدامِ عملی، احساسی که دارم این است که آن را انجام داده‌ام! خیلی از مسایل زندگی را لمس نکرده‌ام. یعنی ناقصِ به تمامِ معنا هستم. اما نکته اینجاست که مشکل من کجاست؟ مشکلِ بنیادین افکار و اعمال‌م؟

دقایقی پیش داشتم به موضوعی که ناخواسته با قدرتِ تمام خودش را به مغزم می‌کوبید فکر می‌کردم؛ در کمتر از کسری از ثانیه فرض کردم که ادامه‌ی خواندن

Be bold. Go out there. Do it.

 

qoute

 

If you want something fun and wonderful to happen, you have to make it happen. Be bold. Go out there. Do it.

اگر دوست دارید چیزی شگفت‌انگیز و جالب رخ بدهد، این شمایید که باید آن را باعث شوید. جسور باشید، قدم در راه بگذارید. انجامش دهید.

 

(پهلوان بلخی – کلیدر)

ما را مثل عقرب بار آورده اند; مثل عقرب! ما مردم صبح که سر از بالین ور میداریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم، بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بندازیم، خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم. اگر دیگری یک لقمه نان داشته باشد که سق بزند، مثل این است که گوشت تن ما را می جود. تنگ نظریم، ما مردم. تنگ نظر و بخیل. بخیل و خودخواه. وقتی می بینیم دیگری سر گرسنه زمین می گذارد، انگار خیال ما راحت تر است. وقتی می بینیم ادامه‌ی خواندن

نشست و دست های منعطفِ خودش را جمع کرد

با تمامِ دردی که داشت، باز هم آخ نمی‌گفت. دیگر استخوانی برایش باقی نمانده بود. صدایی نمانده بود. چشم‌هایش کبود و خسته، خون‌آلود و بنفش مثالِ نقطه بودند. او دیگر مثل سابق نشده بود. او سالیانِ سال متلاشی بود. یکبار، دوبار صدبار. شمارش آنها کاری هست ناممکن. زمین مسطح، خالی از گیاه بود. او داشت به رد خودش نگاه می کرد. آهی از سرِ گریه کشید، نشست و دست‌های منعطفِ خودش را جمع کرد. گذاشت روی پاهایش و بعد با وسواس ران هایش را به هم چسباند که مبادا از میانِ پاهایش بریزند پایین. بویِ خاک خیس می‌آمد. بویِ دهانِ خشکیده و گرسنه. او دیگر جایی نداشت که بتواند درونش را تکیه دهد، وقتی گریه می‌کرد، اشک‌هایش حوزچه‌ای می‌شدند درونِ چشم‌هایش، سَرش را رو به جلو خَم می‌کرد تا خالی‌شان کند. گاهی قورت‌شان می‌داد، ‌ کسی نبود تا آنها را از گودی چشم‌هایش پاک کند، دست‌هایش له شده بی رمق روی پاهایش بود.

او قرن‌ها همانجا ایستاد، اشک‌هایش ادامه‌ی خواندن

باید دستِ خودت را بگیری و تنها قدم بزنی

self

خود بودن.
بالاتر از این هست؟ امکانش هست؟ خود بودن از اون فلزِ طلایی رنگ بهتر است. وقتی خودت باشی، یعنی معدنِ طلا. وقتی خودت را با آن‌همه نواقص، کمالات، معمولی‌ها و گناه‌ها دوست داشته باشی و اجازه ندهی کسی آن را از تو بگیرد، شروع می‌کنی به رشدی سریعتر از نور. خودت که باشی، راحت‌تر نقاشی می‌کشی، طراحی می‌کنی، با آرامش فکر می‌کنی، متن می‌نویسی، لباس می‌پوشی، معمولی می‌روی سر‌کار، چون درونا مطمئنی که خودت هستی. وقتی خودت باشی از دیگران کمی فاصله می‌گیری چون برای خود شدن نیاز به کسی نداری؛ با انزوا فرق دارد، بیشتر به جوامعی نزدیک می‌شوی که درصدِ فراتری از خود‌شان را دارند. وقتی که شروع کنی خودت را جستجو کردن؛ ناگهان با همه چیز زندگی‌ات آشتی می‌کنی. بُعد روانی اولویت دارد. روانِ تو برای توست. روانِ تو درونِ روانِ من جا نمی‌شود. پس فقط در آغوشِ توست، آن‌وقت فقط به چشمانِ زیبا و نمناکت نگاه می‌کند، چانه‌اش را نمی‌گیری و با هراس و اضطراب به چپ و راست و بالا و پایین نمی‌چرخانی‌اش‌ تا تهوع بگیرد. تا هرروز مثل چماق دیگران را نشانش بدهی. آنوقت آن روح لطیفِ تو منزوی می‌شود. نمی‌تواند با تو دیالوگ داشته باشد، چون با چشم‌های معصومِ خودش دیده است که چطور با فشارِ انگشتانت درونِ گوشتِ صورت و فک‌اش، دیگری را به او نشان دادی. به او فرصت ندادی با تو صادق باشد، از درونت رشد کند و بیاید کنارِ تو بایستد.‌ نباید لگدمال‌ش کنی، چون همان دیگری که به خوردِ درونت می‌دهی، او هم دیگری را به خورد درونش داده است. باید دستِ خودت را بگیری تنها قدم بزنی. به پیچیدگی‌های دنیا فکر نکنی. از تعدد آدم‌ها هراسی به دل راه ندهی. هیچ‌وقت نگو که این‌همه آدم، من هم مثل آنها!؛ نخیر، نخیرَم، تو مثل هیچ‌کدام‌شان نیستی، تو با تمام خاطرات تلخ و شیرین، روزهای سخت و سیاه، شکست‌ها و موفقیت‌هایت، شدی ‘تو. ‘من محال است شبیه به تو باشم. تو محال است شبیه به یکی دیگر باشی. روحِ آدم‌ها سریع‌تر از جسم‌شان رشد می‌کند. اگر با خودت آشتی کنی، می‌بینی کسی با تو فرق ندارد از جنبه‌های بیشمار. همه همان نیازها را دارند، آنها نیاز دارند تا دوستشان داشته باشند، دمِ گوششان آهسته بشنوند که یکی تمامِ زندگی‌اش اوست، همه آرامش لازم دارند. به خاطر عشق و احترام می‌دوند. از ظلم گریزانند. خانه دوست دارند. گرمای جفتشان را طلب می‌کنند حتی با آن موسیقی مفتضح‌ ‌که نهایتِ زیبایی‌شناسی‌شان است، حرف‌شان را به اوی مونث می‌رسانند. آنها ممکن است نتوانند هنر خلق کنند، اما از ذوقِ درونی و خالصِ خودشان هدیه را کادو‌پیچی می‌کنند. آنها نیازمند خنده هستند، درست مثل من. مثل تو. آنها هم از اینکه مسیر سربالایی طولانی را پیاده پیمایش کنند، بدشان می‌آید. آنها از خنده ی کودک‌شان ذوق‌مرگ می‌شوند. از موفقیت بچه‌هایشان در پوستِ خود نمی‌گنجند. آنها همیشه از خدا کودک سالم طلب می‌کنند. به عقیده‌ی آنها  نوزادشان زیباترین و باهوش‌ترین‌هاست، حق هم دارند چون نخستین تجربه، ماه‌ها انتظارِ شیرینِ برزخ مانند و در نهایت معجزه را شاهد می‌شوند و ما می‌دانیم معجزه همیشه شگفت‌انگیز و بسیار ویژه است. اگر خودت باشی، متوجه می‌شوی که خیلی‌ها از تنهایی درد می‌کشند. شب‌ها گریه می‌کنند. دچار سوءتفاهم‌ها می‌شوند. خیانت ‌هم. ما آدم‌ها همه چیزمان مثل هم است. مهمترین نکته در ‘خود’ بودن و ماندن ‌هست که خودت را عذاب نمی‌دهی، شاد هستی. تپش قلب نداری. استرس نداری. چون خودت را شناخته‌ای. تو از  دیوار خوشت نمی‌آید، خب بگو!، از آبگوشت؟ از نخود؟ من مثلا به هیچ عنوان از تماشای فیلم لذت نمی‌برم، اما در مقابل خوره‌ی موسیقی هستم. اصلا نگران این نیستم که فلان فیلم معروف تاریخ سینما را دیده‌ام یا نه. آبلویون را درست تلفظ کردم یا نه، چون اصلا اهمیتی ندارد. همین که من این موضوع را وارد دغدغه ذهنم کنم، یعنی از خودم فاصله گرفته‌ام. آن روحِ درونم هِی می‌گوید که نه، این تو نیستی. تو به جای این کار، آن چیزی را که دوست داری انجام بده. فردا در جمع دوستانت با افتخار بگو که آن فیلم را ندیده‌ای، چون دغدغه‌ی آن را نداشتی. تو دوست داری ساعت‌ها کنار گل‌های مصنوعیِ خانه بنشینی و تصور کنی که ادامه‌ی خواندن

۴روش برای پیدا کردنِ هدف در کار/حرفه و زندگی

Steps-Target-Meaning-itohid-

تنها در صورت هدفمند بودن‌مان است که می‌توانیم صبح با لبخند از خواب بیدار شویم. هدف‌ها نقشه‌ی راه‌مان برای ادامه‌ی زندگی هستند. هرجا که باشیم، تنها در این صورت می‌توانیم به موفقیت برسیم. موفقیت‌هایی که بیان‌گرِ این نکته هستند که بخشی از هدف‌مان برآورده شده است، پس باید هنوز هم ادامه داد…. نمی‌توان این موضوع مهم را انکار کرد. با دوستانی هم‌صحبت شده‌ام که زندگی را واقعا “سیاه” نگاه می‌کردند و می‌کنند!، با کندوکاو بیشتر، این نکته‌ی مهم رو درمی‌یافتم که هیچ چیزی به عنوان هدف در دیدگاه آنها وجود ندارد و دائما در حال طرح این پرسش هستند : “که چی؟”، فلان کار رو انجام بدم که چی بشه؟ و این سوال‌ها و عدم نگاه بلندمدت و عدمِ احترام به خود، باعث می‌شد که هرروز سخت‌تر از دیروز‌شان پدیدار شود. این‌ها ۴روش برای رسیدن به هدف‌های کوچک‌تر تا بزرگترین‌ آنهاست.


۱- هدف‌تان را بشناسید

تازه‌کارها معمولا فکر می‌کنند که اهداف آنها باید جهان‌شمول باشد و تلاش می‌کنند تا حتما تاثیر عجیبی روی دنیا بگذارد. دنیایی که مدام درحالِ تغییر است…

نه در این حد، اهداف ادامه‌ی خواندن