پسری که در زمستان رؤیا می‌ساخت

با دیدنش کل کودکی‌ام مرور شد.

Child-Who-Make-Dreams
لباس‌ها، خجالتی بودنش، گرمکنِ آبی‌ِنفتی، دزدیدنِ نگاهش، کلاه‌اش و دست‌های یخ‌کرده‌ی قایم شده در پشت‌اش. گرم ساختنِ آدم‌برفی‌ش بود. با کلی جزئیاتِ خوب که تنها محدودیت‌ش زمان و برفِ کمی بود که بیشترش نقش پی برای سرپا نگه داشتنش رو بازی می‌کرد. صبح که از همین مسیر می‌رفتم، برف همه جا رو گرفته بود. حینِ برگشت، صدای شرشرِ ناودان‌ها و برف‌های جزیره‌جزیره مونده بود. این پسرکِ هنرمند در حالِ صرفِ تمامِ تلاش و خلاقیت‌ش بود. چون به خوبی می‌دونستم کسی این رو جدی نخواهد گرفت، کسی سر به هنرنمایی‌اش نخواهد زد و از همه مهمتر، این اثر، تا دقایق دیگر آب می‌شد! و به مرور زمان از ذهنِ خودش هم پاک خواهد شد؛ تصمیم گرفتم عکس رو ثبت کنم. در اسرع وقت چاپ کنم و قاب کرده هدیه کنم. هدیه‌ای که تصمیم دارم متن کوتاهی پشتش بنویسم. نه اینکه راهنمایی کرده باشم یا لطفی کرده باشم، نه. به هیچ‌وجه. از این نظر که به عنوانِ بیننده‌ای که “خودم” رو دیدم، وجدانم رو در قبالِ این پسرک آرام کنم.  به خودم بگم که من “ساده” از کنارش عبور نکردم.  انبوهی از انرژی هنرمندانه، خالصانه و تلاش‌گرانه در این سرما؛ درحالِ خلق بود. انسانی که مطمئنم در آینده‌ای نه‌چندان دور نامی پرآوازه خواهد داشت؛

اگر،

اجازه‌ی کشتنِ خود را به کسی ندهد…

که امیدوارم ندهد…

(در ضمن، خودم اسمش رو نپرسیدم و مطمئنم بهترین اسم رو داره.)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *