آن‌ها، به کمکِ من…

…آنچه که ممکن بود خوشحالم کند این بود که بتوانم نزد خدا بروم و با عذرای مقدس سخن بگویم. من همه‌ی حقایق زندگی فقیرانه‌ی بیچارگان را به آنها خواهم گفت. به آنها خواهم آموخت که قلب انسانی هنگامی که همنوعِ خود را در زیر شن‌های زردرنگ و گندیده به خاک می‌سپارد، چه دردهایی را حس می‌کند. آن‌ها، به کمک من به آنچه که در این جهان سخت، رنج‌آور و بیهوده است پی خواهند برد. و اگر عذرای مقدس به من اطمینان کند و حرف‌هایم را باور کند، از او خواهم خواست تا قدرتی به من بدهد تا همه‌ی این پلیدی‌ها را در جهان بیارایم. من در جستجوی بهترین طرز زندگی خواهم کوشید و خواهمش یافت. در آن زمان، مردم، با اعتماد به سخنانم گوش خواهند سپرد. درست است که خردسالم، اما چه اهمیتی دارد؟ مسیح یک سال بزرگتر از من بود که مردم در معابد به دورش جمع می‌شدند و به سخنانش گوش می‌دادند.
ماکسیم گورکی / در جستجوی نان / صفحه‌ی ۷۴ و ۷۵

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *