اگر من و تو مقابل هم بایستیم؟

وقتی چشمم به آن تلوزیونِ بزرگی که پشتِ کامیون‌ نصب کرده بودند تا تصویرِ جاده را به رانندگانِ پشتِ کامیون نشان بدهد تا در زمان مناسب اقدام به سبقت بکنند، افتاد؛ بی‌اختیار به «تو» فکر کردم.

چه می‌شد تلوزیونی روی تو باشد و آنچه را که می‌بینی من هم بتوانم ببینم؟ در این صورت حتی وقتی چیزی نگویی، به سادگی می‌توانم «تمامِ» تو را ببینم، حتی می‌توانم در زمانی مناسب سکوتت را بشکنم و تورا صدا کنم. می‌توانم شاهدِ جنگ‌ِ مهیبِ افکارت باشم و در صورتِ لزوم با هیجانی غریب بگویم که مراقب باشی، یا اینکه ضرباتِ نحیف‌ات را به کجا وارد کنی.

به آنچه که نگاه می‌کنی آگاه می‌شوم، لزومی نیست تا منتظر باشی و یا با خوشحالی آن چیز را به من توضیح بدهی، کمی خسته کننده به نظر می‌آید، اما شیرین و مرموز است. حتی وقتی که خوابیده‌ای، می‌توانم وارد رویاهایت شَوَم، صرفا ناظر خواهم بود تا صبح؛ ما، آنچه که درونت دیده‌ایم را با جزییاتِ بیشتری یادآور می‌شویم و می‌خندیم تا از عالمِ نامربوط و غیر منطقیِ خواب بیشتر شگفت‌زده شویم.

 

اگر من و تو مقابل هم بایستیم، چه اتفاقی رخ خواهد داد؟

 

اگر ما درونِ هم اِکو شویم؟

 

اگر من در تو غرق شَوَم؟،

 

چطور از عهده‌ی نجاتِ من بر خواهی آمد؟  قدم در راهی می‌گذارم که دیگر درآن تنها نیستی. می‌توانی بی‌هراس راه بروی، دراز بکشی روی زمینِ نرم و خنکِ پاییز درحالی که مرا نه در فضای مبهمِ ذهن، که درونت احساس خواهی کرد.  می‌دَوی از خوش‌حالی و من تنه‌ی درختِ درونت را می‌گیرم، یعنی به آن می‌چسبم تا نیفتم!. موهایت روی درخت کشیده می‌شود، و با دستانت تمامِ آسمانِ درونت را پوشانده‌ای، در آن تاریکیِ نارنجی رنگ، انگار که داخلِ حبابِ رنگین‌کمان باشم می‌خندم و تو می‌ایستی؛ و آرام دستانت را از روی شکمت برمی‌داری؛ اینجا بهشتِ توست. آفتاب بر من می‌تابد، اکنون دشتِ عظیمِ گل‌های بهاری را می‌بینیم. دانه‌های آفتاب روی گلبرگ‌های رنگین می‌جنبد،

 

تمامِ این زیبایی ازآنِ‌ماست؛

 

… با تمامِ داشته‌ها و نداشته‌هایمان.

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *