لباسِ قهوه‌ای تو، مرا یاد خاک می‌اندازد

u-sun-star-hair

آن روز قسمتی از آفتاب زمین افتاد. سایه‌ها بلند. زمین گرم و سوزان؛

من در گوی تفکراتم شناور. میانِ زمین و زخمِ آسمان با تَنی سوزان نشسته بودی. موهایت از آن بالا آویزان به قسمت دیگر آفتاب متصِل بود، مثالِ رودی از طلا و آب پرتغالِ داغ. آنها را جمع کردی و مرتب‌شان کردی. من از میان تخته‌ سنگ‌ها تورا تماشا می‌کنم بدونِ کوچکترین حالتی از عجله و شتاب وجود داری. مقصدت مشخص یا نامشخص؟، نمی‌دانم. زیاد دور نمی‌روی. هوا دمِ غروب است. جای نیمی از آفتاب خالیست. گویی کسی از آن بالا نظاره‌گرِ ماست. تو چنان می‌درخشی که تمامِ نورها تاکنون در مقابلِ تو لکه‌ای تیره و تاری بیش نبودند. نگران و سراسیمه، سراغ مکانی امن برای خودت در تقلایی. نورِ تو، بیش از توست. سعی می‌کنی زیر خاک پنهان شوی، صورت و موهایت درست مانند جویباری از شمع‌ می‌درخشند. زمینِ سمتِ تاریکی روشن است. تمام قهوه‌ای زمین زرد شده. لباسی از خاک می‌پوشی. اکنون آسوده می‌توانی پا از گودالِ سقوط‌ت بیرون بگذاری. 
آهسته نزدیک نهر آب می‌شوی. می‌خزی درونش. آب تورا تا بی‌نهایت درونش منعکس می‌کند. بُخاری نمی‌بینم، صورتم را چسبانده‌ام به سنگ‌های سرد. بوی خاکِ نرم و ریشه‌های تازه را استشمام می‌کنم.

آب، تورا می‌شناسد،

آفتاب، تورا می‌شناسد،

باد، تورا لمس می‌کند؛

من تنها نیم‌رخی از تو را می‌بینم. مثلِ دربی که نیمه‌باز مانده است و تنها یک مستطیل باریک اجازه‌ی دیدنِ تورا به من می‌دهد. در این شبِ سنگین تنها امیدِ من تو می‌شوی. لباسِ قهوه‌ای تو مرا یاد خاک می‌اندازد. نورِ کورکننده‌ات آفتاب را در ماه فرو می‌کند. ستاره‌ها روی موهایت می‌ریزند و صدای جرینگ جرینگِ آنها تا اعماقِ جنگل‌های آمازور را کر می‌کند. همه چیز سمتِ تو سرازیر می‌شود؛ آنگاه چه انتظاری از من داری؟

چطور مجذوب ِ وجودی از مهربانی و نور نشوم؟

چطور تورا با دیگران یکسان پندارم؟،

تو بی‌اعتنا به همه‌ی اینها لبخند می‌زنی و حتی وسطِ ظهر برای خرید به سمتِ سوپرمارکت روان می‌شوی. تورا در تمامِ مسیر تصور می‌کنم،

حتی می‌دانم دیگران به تو، مثل یک شخصِ معمولی نگاه می‌کنند ولی نمی‌دانند تو از کجا آمده‌ای، آنها کوچکترین درکی از نگاهِ تو، لبخندِ تو و صورتِ زیبای جدیِ تو ندارند. آزادانه در پس‌کوچه‌های تهران روان هستی،

درحالی که رودی از طلا پُشتِ سرِ تو جاریست.

نگاهِ تو، مرا خالی می‌کند.

 

 

یک دیدگاه 2 در “لباسِ قهوه‌ای تو، مرا یاد خاک می‌اندازد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *