امیدوار باش. شمعِ دلت را روشن نگاه دار دوستِ من

مرگ بسیار واژه‌ی پرکاربردیست در ذهنِ فرسوده و جویده‌شده‌ی من. با تفکر به این اتفاقِ ناگزیر، از خیلی کارها دوری می‌کنم. نه اینکه دلم بخواهد اما ترس از آن مرا بازدارد؛ نه، به هیچ‌وجه. من از مرگ نمی‌ترسم. یکی از دلایل اصلی این تفکر، خانواده‌ام و خصوصا مادرم است. شاید در آینده این موضوع را بیشتر بسطش بدم.

امروز بار سنگینِ ابلهانه‌ای از روی دوش‌ام برداشتم. نمی‌توانستم استهلاکِ پروژه را تحمل کنم پس اعلام کردم که نیستم. کلا اوضاع روحی و افکاری‌ام طور عجیبی شده، هیچ ربطی به مرگ نداشت ولی دلیلِ اشاره‌ام احساسِ سبکی و وجدِ درونی از رهایی بود که ناخودآگاه به سراغم آمد.

صبح که آفتابِ مُرده‌ی تهران با رخوت خودش را بالا می‌کِشد، در تلاشِ بیدار شدن هستم. فرض می‌کنم صبح است. مثلِ ماهی پیچ می‌خورم و در حالِ رهایی از چنگالِ خوابی که تا چند ساعتِ قبل از من گریزان بود. مثل تمامِ سال‌های گذشته، لب به صبحانه نمی‌توانم بزنم. حتی قدرت نگاه کردن به میزِ چیده شده با اندک مقدمات را هم ندارم. ظرف غذایم را تا دیروز با کیفِ گرانبهایم حمل می‌کردم البته همراه کتاب‌هایم، تصمیم گرفته‌ام این کار را نکنم، آنها را می‌اندازم درونِ یک کیسه‌ی پلاستیکی، از آنهایی که در مغازه‌های لوازم آرایش به مشتری می‌دهند. سیاه است و رویش نوشه اوریفلیم ِ سویدین! صدای ناهنجاری هم دارد همه را درونش جا می‌دهم. اصلا برایم مهم نیست که هر روز با یک مشمای مشکی دیده شوم. یا هر روز با یک شلوار و پیراهن و کفش. خواهرم شاکی می‌شود که تو چرا گیر می‌دهی به یک لباس و تا نخ‌نمایش نکنی وِل‌کنش نیستی؟ هیچ پاسخی به ذهنِ کُند و تک‌بُعدی‌ام نمی‌رسد. ساکت می‌مانم. مسواک می‌زنم و حواسم به کمبود آب هم هست.

صبح‌ها یادم نمی‌آید مقابل آینه ایستاده باشم. موی خاصی هم ندارم، کاری به اجزایِ خوش‌ترکیبِ صورتم ندارم. چیزی را هم دست‌کاری نکرده‌ام و کسانی که همین‌طورند احترامِ خاصی برایشان از قلبم احساس می‌کنم. کفش‌هایم را می‌پوشم، هدفون را پشتِ درب می‌گذارم در گوش‌هایم و آلبومِ موتوراما را پِلِی می‌کنم. از پله‌های مجتمع پایین می‌آیم، راستش از ظاهر جدیدِ ۳۰ساله‌ام راضی هستم. احساس رضایت و ملایمت درونی دارد برایم. از آن بالا خیابان پیداست، مردمی را می‌بینم که سلانه‌سلانه با لباس‌های یک‌رنگ، سری دوخته به زمین، در میانِ مشکلاتِ جانفرسای این زندگیِ سگی در راه‌اند. مثلِ من. هیچ‌کسی به مرگ فکر نمی‌کند مگر آنهایی که از نزدیک و از اعماقِ وجودشان آن را در خانواده یا فامیل دیده‌اند. ما شروع می‌کنیم با ابلهانه‌ترین، پست‌ترین و ذلت‌بارترین وضعیت‌ها و برنامه‌های خوشحال‌کننده از این اتفاق دور شویم. به آن فکر نکنیم، ریاست‌بازی‌ها شروع می‌شود، دروغ‌گویی‌ها، فریب‌دادن‌ها، عشق‌های دروغین، فرارها، غیبت‌ها، گناه‌های ریز و درشت. البته طبیعیست، این جهان برای قِی کردن کثافت است، به همین دلیل غذاب می‌کشم. من درحالی که ملودی‌هایی از روسیه در درونم طنین‌می‌اندازد به روزِ تازه شکوفه‌کرده‌ام می‌اندیشم.

من چطور آدمی هستم؟

من دوست ندارم باعث آزرده‌خاطر گشتنِ حتی یک نفر باشم. من هیچ دوست ندارم آدم‌های محدودِ اطرافم با دیدنِ من چروک روی پیشانی بدهند. به همین خاطر تا جایی که می‌توانم مراقب رفتارم هستم. من هر واژه‌ای را به زبان نمی‌آورم. کنار هر کسی نمی‌نشینم و تا جایی که امکان دارد «خودم» هستم. با کمترین چهره‌سازیِ ابلهانه و غیر‌واقعی. از بسیاری جهات خیالم راحت است. هیچ روزی را با عذاب و خاطری آزرده شروع نمی‌کنم، بارها گفته‌ام که حتی اگر همین الان هم بمیرم، به هر واقعه‌ای؛ پشیمان نخواهم بود، زیرا آنچه که می‌خواستم باشم، بوده‌ام. پس در آن رخوتِ شبح مانند و ناتوانیِ خاکستری رنگ تنها به این فکر خواهم کرد که چرا نتوانستم برخی کارها را به پایان برسانم، مادرم چه می‌شود؟. در تمامِ این افکار سرازیریِ خانه تا میدان شهر را پیاده می‌روم. ماشین‌ها مثلِ حبه‌قندهایی تلخ از کنارم رد می‌شوند، صبحِ تابستانی دارد خمیازه می‌کشد و راهِ مرا روشن.

من از همه چیز درسی می‌گیرم. از صمیم قلب معتقد هستم «هیچ چیز» ابدا، «هیچ چیز» اتفاقی رخ نمی‌دهد. مثالی که در طول زندگی‌ام تنها یک‌بار رخ داد، آن «عجله» بود. من درس‌های فراوانی پیش خودم یاد گرفتم، نیازی نیست تا کسی برایم چیزی را توضیح بدهد. ما درس‌های لازمِ زندگی _حیات_ را یاد خواهیم گرفت، حتی اگر کسی کنارما نباشد. حتی اگر یتیمِ محض باشیم. من یاد گرفتم که «معذب» کردنِ افراد با یک جسارت چقدر می‌تواند «بد» باشد. تنها از این منظر که همه چیز در «روالِ طبیعی» آشکار می‌شود. من به این معتقد هستم و قبلا هم گفته‌ام. اما حتی بازگو کردنِ حسی نیمه‌جان، حسِ خامِ اولیه، یک تفکری مبهم نیز باعث رنجش خاطر می‌شود.

من یاد گرفتم حتی بیشتر مراقب ادبیاتم باشم. یاد گرفتم دوستی، «اعتماد» و «ارزش‌گذاری» در همان روالِ‌طبیعی بسیار باارزش‌تر از تحمیل یا بیانِ زود‌هنگامِ آن ابرِ نامفهومِ ناقص است. عنصری که باعث عدم تعادل می‌شود. راستش من پشیمانی عظیمی از آنچه که ابراز کردم احساس می‌کنم و مُدام درونِ ذهنِ آشقته‌ام مراحلِِ نابودی آن اعتماد تجسم می‌یابد.

راستش از نگاه نکردن کسی به من معذب می‌شوم. من «پیام» را می‌دانم و متمدنانه آن را پذیرفتم‌. اما نمی‌دانم چه چیزی باعث می‌شود احساس شود که من مُصرِانه در صدد آنم تا حرفی به کرسی بنشانم؟

حقیقتِ من این است که روی چیزی، روی شخصی، روی احساسی، مبارزه و مجادله راه نمی‌اندازم. من با شنیدنِ «نه» خُرد‌و‌خاکشیر نمی‌شوم. چون تابِ تحمل‌اش را زندگی خوب به من آموخته است. من بیشتر از منظر گستاخی و ساده‌لوحیِ خودم معذب و آزرده‌خاطر می‌شوم و سپس رفتاری که مقابل چشمانم تغییر می‌کند و باعث آن تغییر رفتار را خودم می‌دانم. من غریبه هستم، می‌دانم؛ اما آدمی رزل با یک بدنِ چسبنده نیستم. من در این زندگی سی‌ساله‌ام به کسی نچسبیدم. در میانِ این تفکراتم سوار تاکسی می‌شوم که مثل حمامِ سونا خفه‌ام می‌کند. اخبارِ رقت‌انگیز رادیو حالم را بد می‌کند و سریع‌ آن را خفه می‌کنم، می‌دانم راننده‌ی محترم مجددا ولوم را تا ته زیاد می‌کند تا مهملات را صبح به خوردِ ما بدهد. سرم را می‌چسبانم به شیشه و خیره می‌مانم به پیچِ میدانِ امامِ پردیس. صدها ماشین، با قلب‌های تپنده‌ی درونشان روی پوستِ خیابان در حرکت‌اند، روان و گرم. باد مثل بچه‌ها لج کرده و یکجا ایستاده است، تکان بخور لندهور! بِوَز لعنتی… ؛ چشمانم می‌دود به شکم آدم‌ها. چاره‌ای نیست، خطِ نگاهم با این‌ها تراز است. به روزِ خوب و طاقت‌فرسایم نگاه می‌کنم. به مرگ فکر می‌کنم. به اینکه کسی دوست ندارد بمیرد. به اینکه ما چقدر ضعیف، شکننده و هیچ هستیم. ما گوشت و خونیم، می‌پوسیم و تمامی آرزوهای ما در کمالِ بی‌رحمی از میان می‌رود. اما تلاشی باید کنیم که این ضعف و ذلالتِ نوعِ انسان را پست‌تر از این نگردانیم.

 

ما وقتی بمیریم، نزدیکانِ ما متلاشی می‌شوند با اینکه زنده‌اند؛ اما چیزی فراتر و عمیق‌تر به آنها متصل می‌ماند. تا پایانِ عُمرمان.

 

غصه نخور. گریه نکن.

 

این آسمان است که روزی ترک می‌خورد و تمامِ رفتگان‌مان در آغوش‌مان خواهند بود.

امیدوار باش. شمعِ دلت را روشن نگاه دار دوستِ من.

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *