چه انسان‌های رنگین و خوش‌بختی

آمی‌تریپتلینِ۱۰میلی و داروی صورتی رنگِ تپش قلب‌ام را با دوقُلُپ آب بالا انداخته‌ام. عقربه‌های غمگین، ساعتِ ۱۲:۱۷دقیقه‌ی شب را فرو می‌کنند در چشم‌هایم. زیرچشمی، حینِ برگشتن به اتاقم تلوزیون را نگاه می‌کنم. مسابقه در جریان است. هاکان رفت و مَروِ تک‌و‌تنها مانده. یعنی مسابقه را تا یک ماه و اندی پیش دنبال می‌کردم، اما رشته‌ی آن را آقایِ مشغله قاپید. گُم‌اش کردم و حالا رغبتی ندارم. داشتم می‌گفتم، این دخترِ خوش‌هیکل از ورزشکارانِ بنامِ المپیک در کشور ترکیه است. مرو را می‌گویم؛ همانی که در مسابقات جهانی دوی ماراتن مصدوم شد ولی با این حال بازی را ترک نکرد، به خاطر میلیون‌ها هم‌وطنی که پای تلوزیون و در استادیوم بودند، لنگان‌لنگان و گریه کنان به خط پایان رسید و شد سوژه‌ی نخستِ رسانه‌ها. این زن در ذهنم نقش بست. از پاهای عضلانی و بدنِ زنانه‌‌اش خوشم می‌آید. یعنی این تفکرات را حمل کرده‌ام تا اتاقم. خوشبختانه وضعیت تلوزیون و رسانه در ترکیه فراخ است. شخصیتِ سرسخت این دختر را در طول مسابقه‌ی جانکاهِ «سوروایور» بیشتر شناختم. صدای تلوزیون کم می‌شود، افکارم کمرنگ‌تر؛ سگی پارس می‌کند. سگ‌های بیرون گاه‌و‌بی‌گاه به هم می‌پرند، درست مثل ارازل‌و‌اوباشِ محله‌های سه‌نقطه‌ای همین تهرانِ خودمان. از آنهایی که نمی‌شود روشون نامی گذاشت، کلافه می‌شوم، پنجره را هم نمی‌شود بست، خفگی رحم نمی‌کند. راستی، در خانه‌ی رهنیِ ما کولر قدغن است. کولرِ آبیِ آبسال را چسبانده‌اند به دیوارِ پذیرایی، وقتی روشن‌اش می‌کنم صدای گوش‌خراش و روان‌پریشی دیوارها را به رقص می‌کِشاند و اعصابِ نحیف و فرطوتِ مادرم پریشان‌تر می‌شود. بعد از بیست دقیقه تحملِ گناهانِ نابخشودنیِ کولر، به رقصِ آن پایان می‌دهم و ناخودآگاه به یک کولر گازی می‌اندیشم. خیال می‌کنم زیر بادِ مفرحِ آن می‌خندم. نه صدایی دارد، نه عذابی…، چه رویایِ شیرینی…

امروز تا میدان نوبنیاد را پیاده رفتم. آسمانِ آبیِ مُرده، بالای سرم راه می‌رفت. کلاغ‌ها در جنب و جوشِ عصر‌گاهی بودند و کارگرانِ خسته، عازمِ خانه‌های تنگ و تاریک‌شان. دو کتابی که اخیرا به پایان رسانده‌ام را در دست فشرده‌ام، می‌ترسم کسی آنها را بدزد یا بر اثرِ خیسیِ عرقِ کفِ دست‌هایم سُر بخورند.  روی هم پانصد صفحه می‌شوند، یکی از آنها جلد سبز رنگ با خطوط موازی به رنگ لیمویی دارد و دیگری قرمز و سفید است با عکس بزرگی از نویسنده‌اش. سرم را دوخته‌ام به زمین. از تُفِ ملت خبری نیست. شاید این قسمت از تهران با فرهنگ‌تر باشد، یا اینکه کسی رغبت نمی‌کند این‌ مسیر طولانی را پیاده‌روی کند که حتی حالِ تف کردن داشته باشد. بدون ناراحتی زمینِ ناهموار و درب و داغان پیاده‌رو را از نظر می‌گذرانم. چند متر جلوتر از من، زنی با قدرتِ تمام قدم‌هایش را روی زمین می‌گذارد، سایه‌ها روی لباسِ سیاه‌رنگ‌اش تیره‌تر می‌شوند، سرعتِ یکنواختی دارد و با حالتِ عجله فقط روبرویش را نگاه می‌کند. قصد ندارم از او سبقت بگیرم. آفتاب می‌بارد، یک عصرِ خشک و ترک‌خورده همه را فرا گرفته. درختانِ چنارِ عظیمی از باغِ سفارت ایتالیا خودنمایی می‌کنند، گویی بادی در گلو انداخته‌اند و قد و قامتِ رعنایشان را به رخ همه‌ی عابرینِ کوتاه می‌کشانند. برج‌های دقلوی فرمان را می‌بینم. عطری دل‌انگیز از دکه‌ی گل‌فروشی مقابلِ دربِ این مجموعه در فضا به آرامی موج می‌خورد و خودش را به من می‌رساند. ناگزیر هجمه‌ی افکارم چالش‌های تازه‌ای بوجود می‌آورند، چه انسان‌های رنگین و خوش‌بختی از اینجا گل خریده‌اند و با قدم‌هایی شادان و سبُک پا در یکی از واحد‌های مجلل آن گذاشته‌اند؟؛ یا به جهتِ تسلیت، حتی تهنیت. من نمی‌دانم؛ تمامِ گُل‌های معصوم را به زور ترجمه‌ می‌کنند، تزیین می‌کنند تا بتوانند ذره‌ای از این جهانِ پست دور شوند، لبخندی بر لبِ مادری بنشانند و حتی از عشق‌ تُردِ دخترکی تشکر کرده باشند تا او خودش را بیشتر درونِ قلبِ معشوقش ذوب کند. حتی گفتنش دل را می‌لرزاند. گل‌فروش در مقیاسِ عذاداری نیست، در ذهنِ بی‌پروایم تلقین می‌کنم و باورم می‌شود کسی از ساکنین اینجا نمرده، پس گل‌فروش صرفا شادی و تهنیت می‌فروشد. حالا که چندین متر دور شده‌ام، سطل‌های زباله‌ی بزرگ در نظرم مجسم می‌شود که انعکاسِ خیره‌کننده‌ی آنها روی شیشه‌ی گل‌فروش نقش بسته است؛ گل‌های زبان بسته با تمامِ بی‌چارگی‌شان آنجایند، اگر هم نباشند، ظرف دو روز آینده بوی مشمعز‌کننده‌ی آنها آقای گل‌فروش را هم آزار خواهد داد. احتمالا گل‌فروش به این منظره عادت دارد، یا اینکه ممکن است با گل‌هایش قبل از رفتن تسویه حساب کرده باشد و آنها دانسته باشند که چه سرنوشتی در انتظارِ آنهاست.
احساس می‌کنم پوستِ تنم، مثل ماهی از آب بیرون جسته، در حال خشک شدن است. آرام آرام تمامِ تهرانِ در تکاپو از بین می‌رود، ذهن و افکارم آماده‌ی هضمِ تمام چیزهایی می‌شود که «دورانِ من» نام دارد. خودم نامیدمش. همه‌چیز بی‌صدا و گنگ می‌شود. با قدم‌های خسته‌تر از دقایقی پیش، با توانی فرسوده‌تر باید میزبانِ این‌ها باشم،
کسی چه می‌داند، شاید روزی این درد به کارم بیاید.

شاید.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *