آرام‌تر از برکه‌ای بر فرازِ قله‌های بلند (قسمت دوم)

ادامه از قسمتِ اول:

…مرد در تکاپویی نافرجام در صددِ انکارِ واقعیتی‌ست که مقابل اوست. درخت در سکوت تماشایش می‌کند. ابرهای سرد دانه‌هایشان را می‌پراکَنند. بخارِ بازدمِ مرد تا صورتِ درخت قابل دیدن است، زیر این سرمای سوزان، آتشی در دل مرد شعله‌هایش را به زیر دنده‌هایش تماس می‌دهد. هردو، روی زمین هستند. درخت چشم‌های ریز و پر از برگ‌هایش را بسته است، مرد کنار اوست. حرکتی ندارد، مگر این مرد، همانی نیست که تا به اینجا بی‌درنگ دویده است؟ درخت هنوز اینجاست، گفتگویی غریب میانِ این‌دو در جریان بود. او به سکونی شبیه به درخت رسیده است. آرام است، سال‌ها گذشته‌اند؛ چاره‌ای جز قبول کردن این واقعیت را ندارد، درست به مانند قبول کردنِ جهانِ زنده‌ی درختانِ اطرافش. با خود می‌اندیشد، این فعل، در چشمانِ درشت و قهوه‌ای رنگش پیچ‌و‌تاب می‌خورد. بدنِ زرد رنگ‌اش میانِ برف‌هاست. دانه‌های برف مثلِ بابونه‌های ریز روی مو‌های کم‌پُشت‌اش چسبیده‌اند. حتی دهانش از برف پوشیده شده است، آرام‌آرام برف مانند هیولایی سفید، با دندان‌هایی قهوه‌ای او را می‌بلعد؛ او در فکرِ گذشته است. چرا آن تلاش‌های عبث را به خرج داده بود؟ اشتباه نمی‌کند، خوابی درمیان نیست. او همین‌جاست، روی زمین دراز کشیده است. گذر سالیان متمادی را چطور احساس نکرده است؟ چرا درخت آمد کنار او؟ چشمانِ نیمه جامد‌ش را با زحمت به بالا می‌کشد، چین‌هایی روی پیشانی‌اش شکل می‌گیرد و برفِ یخ زده را می‌شکند؛ سعی دارد تا از این واقعیت اطمینان یابد، نگاهی به درخت می‌اندازد؛ مثل چوبِ خشکیده افتاده است. خبری از آن آرامش و اطمینان نیست. در اندیشه‌اش تباه می‌شود. تنها چیزی که از خودش احساس می‌کند چشم‌هایش هستند و تنها قدرتِ تکان دادنِ آنها را دارد. چه ساعتی از روز است؟ چرا چیزی جز این چشمانِ بی‌فروغ تکان نمی‌خورد؟ او از اعماقِ جانش آرزو دارد تا کسی او را پیدا کند؛ درواقع او انتظاری جز این نمی‌تواند داشته باشد. از این پایین، شاخسارِ درختان، مثلِ محافظینِ دروازه‌های شهری نامعلوم بالای سرش سایبان ساخته‌اند. دانه‌های خاکستریِ برف نگاهش را سرد‌تر می‌کنند، سکوتی مرگ‌بار حکم‌رانی می‌کند. او، ذلالتِ خودش را با تمامِ خلوصی که در ذهن دارد، زندگی می‌کند و شاهدش است.

تصمیم می‌گیرد به سمتِ درختِ پیر بخزد، تمامِ انرژی نداشته‌اش را جمع می‌کند، تمام حرکاتش را مثل قهرمانان المپیک ابتدا در ذهن مجسم می‌کند؛ بسیار آسان است؛ چشمانش را از هم باز می‌کند، برف‌های ریز فرو می‌ریزند. اراده‌اش را چاشنی تصمیم‌اش قرار می‌دهد. به سختی نفس می‌کشد، می‌تواند به آرامی آنها را بشمارد. بدنِ نیمه‌مدفونش سست‌تر از آنست که تمام این درخواست‌ها را اجابت کند، برف‌ها پوستش را می‌لیسند؛ سرش را تکانی خفیف می‌دهد، صدای شکسته شدنِ گوشِ یخ‌زده‌اش جانش را به لرزه در می‌آورد.

 

ادامه دارد…

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *