ساگان پیله‌اش را رها کرده

 

هرکسی به کاری‌ست؛ من هم. زمین پهناور و گِرد است، به قولِ ساگان: ما پروانه‌هایی هستیم که تنها یک شب زنده‌ایم و فکر می‌کنیم تا ابد خواهیم بود.

راستش را بخواهی این یک‌روز، حتی یک ثانیه از تو را برایم نداشته است. من هرروز آنلاین هستم، یعنی شورش را درآورده‌ام، حتی بیشتر از نمک‌های آفتاپ‌پز شده‌ی دریاچه‌ی ارومیه. همه‌ی آن‌ها را می‌توانم در جیب‌م بریزم. سالیانِ سال نورِ انواعِ مونیتور و اسکرین‌های سخیفِ گوشی‌های متعدد روی صورت‌م می‌دوند. می‌دانم که چشمانِ تو نیز نور در خود دارند. نوری که تنها من قادر به دیدنش خواهم بود. امثالِ تو می‌تابند روی پروانه‌هایی که نیازمندند. تو هم. شاید اکنون در حالِ تابش باشی، اما به اشتباه. درحالی که شمعِ ما تنها یک شبانه‌روز عُمر دارد. یا این‌که گوشه‌ای تنگ و تاریک را برگزیده‌ای به امیدِ تابیدنِ نوری؛ مثلِ من. مانندِ من.

از نور‌های مصنوعی ساخت آدم‌ها خوشم نمی‌آید. از همه‌ی این ابزارها متنفر شده‌ام حتی من آگاه هستم به این موضوع که تو هم پشتِ این‌ها پنهانی. مثلِ کسی که پشت دیوار قایم شده و تنها پاره‌آجرهایی به بیرون پرت می‌کند به نشانه‌ی اعلامِ حضور. واقعیت ما کجاست؟ واقعیتِ من یعنی چه؟

شب که می‌شود، تاریکی که می‌رسد، سیاهی که سایه می‌اندازد؛ همزمان نورِ اسکرینِ گوشی‌ام فضای محدود سرم را روشن می‌کند؛ آرزو می‌کنم که کاش هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌بود، اما نورِ چشمانت اتاقِ سرد و محقرم را روشن می‌ساخت. من می‌دانم زندگی خیلی سریع به یکنواختی کشیده می‌شود. بله، خوب می‌دانم که پس از اتفاق‌های محدود؛ همه چیز عادی می‌شود. حالا اینترنت وجود دارد، مودم هم. گوشی‌ها، مونیتورها و هزارتا کوفت و زهر‌ماری که مرا به طرز اسفناکی از واقعیتِ جهانم دور ساخته. من همیشه در مغزم و رویاهایم زندگی کرده‌ام، بر این اساس حتی وقتی به نانوایی می‌روم متعجب‌ هستم. تونِ صدای آدم‌های غریبه موهایم را مورمور می‌کند، چیزهایی که از آنها صحبت می‌کنند. ازاینکه این‌همه مغزِ رعالیته‌ را می‌بینم عُق‌می‌آید به سراغم. اما من مجبور هستم به زندگی. می‌دانی که؟ همه‌ی ما مجبور هستیم به زندگی. همه. همه. در نهایتِ ضعف و سستی. پس من، کسی هستم که تو را ندارد ولی زنده است، اوه، چه جالب!. با توجه به واقعیت زندگی‌ام، با در نظر داشتن تک تکِ فاکتورهای معمول؛ به این زودی‌ها حتی فکر داشتنِ تورا نمی‌توانم در این واقعیت دخیل کنم؛ پس وقتی نورِ گوشی می‌خورد به صورت‌ام، وقتی روزی ۱۱ساعت پای رایانه‌ هستم، وقتی باد به گردنم می‌خورد و پی به زنده بودنم می‌برم، وقتی که دراز می‌کشم تا بخوابم، وقتی کسی حال مرا جویا نیست، تو را وارد دنیای خیالی‌ام می‌کنم. تو پروانه‌ی دومی می‌شوی که در این یک‌شب با منی، درحالی که تواناییِ رسیدن به انتهای روز، خودش کلی شک و شبهه دارد برایم.

من عینک می‌زنم. حتی از فاصله‌ی نزدیک هم تار می‌بینم. ته استکانی نیستم، کور هم نیستم خوشبختانه؛ راستش را بخواهی دوست داشتم تورا از فاصله‌ی دور، در همین جهانِ واقعی‌، بدونِ عینک تماشا کنم؛ شارپ و واضح ببینمت. دوست داشتم خنده‌ات را از فاصله‌ی دور تشخیص بدهم تا بتوانم درحینِ نزدیک شدن به تو، خودم را با خنده‌ات، اخم‌‌ات و گریه‌ات هماهنگ کنم. با این‌همه، این پروانه، از زندگی پشت مونیتور خسته شده. این موضوع ربطی به تو ندارد، چون اگر هم که باشی، من باید ۲۴ساعت پشت مونیتور بمانم تا امورات‌مان بگذرد.جفت‌مان چطور؟ بعید نیست. در کله‌ی پوک و مغز سرشار از باورهای غلط و ترس‌های ابلهانه‌ی من فرو کرده‌اند که زندگی سخت، دلهره‌آور، تیره و تار است. زن خونِ مرد را می‌مکد و حتی یک لیوان آب به او نمی‌دهد و مهریه‌اش را به اجرا می‌گذارد. می‌خندم. به معنای واقعی کلمه.

البته می‌دانم تو اینطور زندگی نکرده‌ای و ایمان به بزرگ بودنِ روحِ تو دارم. هرچقدر پدرها و مادرها بترسانند و هرچقدر کثافت‌های انسانی از زندگی‌های دوگانه‌ی مردان و زنان ایران و جهان مقابل چشمانم بالا برودبرود و هرچقدر استقلال را از من بگیرند. توضیح‌اش برایم سخت است.

ساگان پیله‌اش را رها کرده، بال‌هایش را زده و سال‌هاست که از پیشِ من رفته است. مدت‌هاست کسی مثلِ او تشنه‌ی عالم نیست. سالیان متمادیست که متونِ تکان‌دهنده‌ی نقطه‌ی رنگ‌پریده‌ی آبی تکرار نشده، یعنی کسی جز خودِ ساگان از عهده‌ی چیدن آن جملات کنار هم بر نمی‌آمد. سالیانِ سال است آدم‌ها یکدیگر را می‌کشند و دروغ می‌گویند و دزدی می‌کنند. نخِ من به جایی دور وصل شده، اگر روزی (که امیدوارم زود) رفتم؛ دوست دارم از کنار این مرد بزرگ عبور کنم، مایلم در صورتِ عمیق و آرام‌اش خیره شوم و بگویم : من نصفِ روز بوده‌ام و تمام آن را با خیال زندگی کرده‌ام، با خیالِ یک زندگی خوب و آرام. و بعد بال‌زنان، تنها و در سکوت بروم گوشه‌ای بایستم و چون جسمی ندارم که نیازمند غریضه و لمس باشد؛ محدود در زمان و تنها در یک بُعد باشد، پس با اطمینان می‌گویم که: «اکنون زمانِ آرامش من رسیده است.»

 

آرامشی که حتی بعد از نوشتن این جملات و تصورِ حضور در آن نقطه، تا حدودی در من رخنه کرده است.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *