می‌توانم به کودکِ خیالی‌ام خیلی چیزها بگویم

HOLD-mirtohid

می‌دانم این من هستم که جهان‌م را تعبیر می‌کنم. یعنی چیزهایی را به چیزهایی دیگر نسبت می‌دهم و در نهایت می‌شود «من»، و بر اساسِ این من، فکر می‌کنم، حرف می‌زنم، و عمل می‌کنم. [خمیازه امان نداد] واقعا از اعماق وجود‌م دوست دارم مثبت باشم، اما نمی‌دانم چرا آخرِ همه چیز را همان اول می‌بینم. خیلی‌ها این‌طور هستند، من هم نوعی از آنها به حساب می‌آیم. یعنی قبل از اقدامِ عملی، احساسی که دارم این است که آن را انجام داده‌ام! خیلی از مسایل زندگی را لمس نکرده‌ام. یعنی ناقصِ به تمامِ معنا هستم. اما نکته اینجاست که مشکل من کجاست؟ مشکلِ بنیادین افکار و اعمال‌م؟

دقایقی پیش داشتم به موضوعی که ناخواسته با قدرتِ تمام خودش را به مغزم می‌کوبید فکر می‌کردم؛ در کمتر از کسری از ثانیه فرض کردم که من فرزندی دارم؛ «من» چه چیزی دارم که به این موجودِ معصوم بدهم؟ من چطور از عهده‌ی سوال‌ها و چراهای فرزندم بر خواهم آمد؟ اصلا مگر من چه گهی در زندگانیِ ناقص‌ام شده‌ام که حالا…؟
می‌بینید، چطور در موقعیت‌های ذهنی پیچیده خودم را به چالش می‌کشانم؟ باز هم این سگِ احمق زوزه‌های ناله‌ مانندِ خودش را سر می‌دهد، البته اگر شانس بیاورد و قربانیِ کلتِ بادیِ مارکِ «گامو Gamo»ام نشود؛ البته پدر گرامی آن را مخفی کرده است و من حوصله‌ی کارآگاه بازی ندارم. پدر من همیشه و همیشه مخفی‌کاری جزو قوانین زندگی‌اش بود. وی‌اچ‌اس، پول (همیشه پشت به ما می‌کرد، پول‌هایش را درمی‌آورد و شندرغاز پول‌توچیبی به دوتائیِ ما می‌داد و ما باید هفته‌ها با آن سر می‌کردیم و برای دفعه‌ی بعد اسهال می‌شدیم تا بتوانیم پول درخواست کنیم. من و امید دوتایی به هم التماس می‌کردیم که اول تو بگو، نه؛ نمی‌گم. اول خودت بگو و …) ، اسباب‌بازی، میکرو، حرف و خلاصه هر چیزی که احساس می‌کرد که باید دور از دست‌رس کودک باشد را یا قایم می‌کرد و یا با خشونت آن را نابود می‌کرد و من یاد می‌گرفتم که باید بچه‌ی خوبی باشم وگرنه این‌قدر کتک می‌خوردم که جیشِ زرد‌رنگِ کودکی‌ام شلوارم را خیس می‌کرد؛ یا اینکه در مراحلِ اولیه‌ی خشم، در حالی که به پاهایش افتاده بودم، از ترس و حتی قبل از اولین ضربه‌ی کمربند، یا، میلِ‌فرش‌بافی، یا سیلی یا مشت و لگد، خودم اتوماتیک خودم را خیس می‌کردم. راستش، یادم نیست چرا آن کتک‌ها را می‌خوردم، آیا ِ توحید؛ حق‌ش آن کتک‌ها بود؟

farsh

این هم نتیجه جستجوی گوگل برای ادواتِ فرش‌بافی. اون چهارتا میلِ فلزی مثل سیخ را می‌بینید؟

 

سگ زوزه‌کِشان دور می‌شود درحالی که در تصوراتم کُلت به دست در خیابان به سمتِ صدا رفته‌ام، سگ به خیال این‌که غذا برایش آورده‌ام می‌آید نزدیک و من پشتِ سرِ هم گلوله‌های ساچمه‌ای را روی صورتِ او خالی می‌کنم ضربانِ قلب‌ام شدیدتر شده. اما مغزم دیگر دیتایی را تحلیل نمی‌کند. این کار به سگ یاد می‌دهد تا دیگر برای همیشه ساعت ۵ صبح ناله نکند. زوزه‌کشان از من دور می‌شود ولی نمی‌دانم که خواهد مُرد یا نه؟ من روانی نیستم، به هیچ عنوان. ولی خب، نه کلت اینجاست، نه من اتاقم را ترک کرده‌ام. جا دارد یادی از لوسیمون بکنم. گربه‌ی پرشینی که داشتم و قربانی موهوماتِ دینی و مزخرفاتِ فکری شد. البته زنده‌است ولی نمی‌دانم کجاست.

در دورانِ قدیمیِ‌ خودم، هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم که روزی ۳۰ ساله خواهم شد. آینده و بزرگسالی را اتفاقی بسیار بعید می‌دانستم که برای دیگران هست، اما برای من نخواهد بود. تفکری که اکنون هم در بسیاری از موارد با من است.  ولی شد. چقدر هم واقعی این اتفاق افتاد. جای زخمِ قاشقِ داغ هنوز روی مچ پایم هست. فریادهای ملتمسانه‌ام یادم است، اما هیچ‌یک از دوستانِ من این‌طور کتک نمی‌خوردند. پدر علیرضا برایش دوچرخه می‌خرید، میکرو می‌خرید، پلی‌استیشن می‌خرید و لباس‌های نو هم، بس که التماس کرده بودم که: علیرضا بریم یه ذره میکرو بازی کنیم؛ دهانم خشک می‌شد. علیرضا هم در کمالِ سخاوت قارچ‌خور را اجازه می‌داد که بازی کنیم. واقعا حوصله‌ی وصفِ جزئیاتِ بیشتر را ندارم. شاید هم در آینده نوشتم.

۳:۰۰ صبح است. ساعت‌ها زمین را با نگاهم می‌شکافتم. مادرم مثل پروانه به دورم می‌چرخد. من که ۳۰سال دارم، به اندازه‌ی هیچ ندارم. قبل‌تر هم گفتم که دوست دارم مثبت بیندیشم؛ ولی وقتی جسارتِ آدم‌ها را در زندگی می‌بینم و بعد نگاهی به خودم می‌اندازم، سوال‌های کلافه‌انگیز و استهلاک‌ کننده‌ می‌آیند به سراغم. من دائما، هر روز و هر ساعت در حال جدال با خودم هستم و مطمئنن بیشتر نمی‌توانم ادامه دهم و ممکن است بلایی سر خودم بیاورم. یعنی به این هم می‌اندیشم: تا به چه زمانی؟ پدرم اوایلِ پیری را می‌گذراند. مادرم اواسط میان‌سالی‌ست و من هم اواسطِ جوانی.۳۱ فروردین سال ۱۳۶۴ کاش می‌رفتم. اما ابتدای متن گفتم که دوست دارم مثبت باشم و خوب ببینم دنیای اطرافم را. مثلا زندگی زیباست، با تلاش آدم موفق می‌شود ( که اتفاق‌های خوبی را رقم زده‌ام)، سرسختانه باید زندگی را چسبید. آدم‌ها را اگر خوب ببینی، خوب‌اند و اگر بد ببینید، بد می‌شوند. اکثر دردهای ما از جنس تفکر و روح است. جسمِ بیچاره‌مان روالِ فیزیولوژیک‌اش را طی می‌کند و هیچ تسلطی روی اعمال و رفتارش ندارم جز ورزش، اعتیاد و اضطراب که روی ظاهر و باطن نمود پیدا می‌کند ولی تفکراتِ دردناک را نمی‌شود کاری کرد…

برگردیم به فرزندِ من؛ مثلا می‌توانم به کودکِ خیالی‌ام خیلی چیزها بگویم. برای مثال: هیچ‌گاه، ابدا، ابدا، ابدا دست روی فرزندم «توجه کنید: ف ر ز ن د م» بلند نخواهم کرد. ابدا جایی نخواهم گفت: این پسرمه، دست بوس شماست. من به فرزندم خلق کردن و توجه به اعماقِ درونش رو یاد خواهم داد. بهش خواهم گفت که هیچ‌کسی ترس نداره و در شجاع‌ترین درجه‌ی شخصیتی باید همه‌جا حضور پیدا بکند. اگر بویی ببرم مبنی بر اینکه به اندازه‌ی سر سوزنی علاقه‌مند به هنر است، در هر زمینه‌ای با تمامِ قوا پشتیبانش خواهم بود تا آخرین قطره‌ی نفس‌ام. مثلا من ابدا در فقر و تنگ‌دستی گهی بنام ازدواج و بعد گهِ گنده‌تر و طولانی‌تری بنام زایش را نخواهم خورد. من به هیچ‌عنوان چیزی را از او پنهان نخواهم کرد. من به زور سیلی و کتک به او یاد نخواهم داد که نباید دروغ بگوید. مهمتر از این‌ها، به او «گفتگوی مسالمت آمیز» و «توجه به مسایل از جوانب گوناگون» را توصیه‌ی اکید خواهم کرد. من از خودم «هیولایی صَلاح طلب» نشانش نخواهم داد. البته می‌دانم احساس‌های غریضی به قوت خود و طبق روالِ کاینات کار خواهند کرد، این موضوع نیازی به تکرار ندارد؛ حرفِ من بر سر چیزهایی‌ست که تحت تسلط اراده و جهان‌بینی اشخاصِ پدر هست. من خوشحال خواهم شد که کودکِ من کلمه‌ی بابا را برای اولین بار بگوید؛ اما خوشحال‌تر می‌شوم که آن را در اعتماد‌بنفس کامل و بر اساس شخصیتِ تکوین‌یافته‌اش در سال‌های آتی زندگی‌اش تلفظ کند.
من همچنان در ذهن‌‌م راه می‌روم مثلِ کارگری در معدنِ ذغال‌سنگ که در عمقِ سه کیلومتری زمین خیسِ عرق شده است، دنبال دلایل رفتارهایم هستم. تنهایی خوب است. تنهایی (فعلا) فرصت خوبی‌ست برای اصلاح و ترمیم. کاری که می‌دانم سالیانِ سال از عمر (احتمالا) باقی‌مانده‌ام را به خود اختصاص خواهد داد. سخت و چالش‌انگیز است پیدا کردن و ریشه‌کن کردن چیزها از درون. مثلِ درختی در معرضِ طوفانِ سنگ، آهسته آهسته خورده می‌شوی. خورده می‌شوی تا کمتر آسیب برسانی. کمتر تحریف کنی، کمتر جنایت در بُعدِ روحانی مرتکب شوی. استقلالِ من وجود نداشت و همه‌اش کار و امرار معاش بود.

هیچ انتظاری نیست. هیچ انتظاری از هیچ کسی.

زندگی سخت، جان‌فرسا و شیرین است.

من یک‌جا بند نیستم و نخواهم شد. از کودکی میانِ مردم بوده‌ام… جهانِ من تعبیری‌ست از چیزهایی که می‌بینم. فعلا سخت‌ترین کارِ دنیا صبر کردن است. قسمتِ اعظمی از زندگی صرفِ این کار می‌شود. حداقل زندگی من که این‌طور بوده و هست.

آهسته آهسته بیشتر خودم را می‌شناسم. بیشتر غرق می‌شوم تا نجات پیدا کنم. بیشتر پیش خودم هستم. اما حمله‌ی وحشیانه‌ی موقعیت‌های مقایسه‌ای را بلد نیستم کنترل کنم. هرجای دنیا که بروم، با هر کسی که صحبت بکنم عمیقا این موضوع را می‌دانم که من تنها کسی هستم که خودم را دارد و تنها ممکن است لحظاتی کوتاه از خودم دور و دورتر بشوم ولی برگشت، گریزناپذیر است.

 

می‌دانی؟

حقیقت این است که از چیزی نمی‌توان فرار کرد. باور کن.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *