باز نامِ ساختگی‌ام را می‌چسبانند روی سنگِ قبرِ من

داشتم به اسمم فکر می‌کردم که ناخودآگاه ماشین‌ها و پلاک‌های چسبانده شده روی آنها هم آمدند!. یعنی  نامم، پلاکی‌ست که روی من چسبانده‌اند تا راحت‌تر شناسایی شوم، مگر طبیعت نیاز به اسم من دارد؟ حتما پاسخ نه خواهد بود. مثل این‌است که روی تک‌تکِ زرافه‌های زمین اسم بچسبانیم. روی ماهی‌ها. روی عقاب‌ها. مورچه‌ها و…؛ سعی می‌کنم خودم را بدونِ هیچ نام‌یی تصور کنم. آیا باز میل به نام‌گذاری خودم پیدا می‌کردم؟ من چقدر تحتِ سلطه‌ی نامِ خودم و محدودیت‌های آنم؟

من به این وسعت، چطور در ظرفِ توحید جا می‌شوم؟ نیازی نیست تا به این بخش از زندگی فکر کنم، مردم بدونِ نام هویت‌شان را گم می‌کنند و هراسان و پریشان می‌شوند. فرض می‌کنم موجودی هستم که هستم! اما اسمی ندارم ولی به دیگران، وقتی که صدایم می‌کنند واکنش نشان می‌دهم.

اگر بی‌نام بودم، می‌آمدی و سعی می‌کردی از من سردربیاوری، کنجکاو می‌شدی و سعی در کاویدنِ کُنج‌های من بر می‌آمدی. فقط می‌توانستی مرا با انگشتت نشان دهی یا با تماس فیزیکی توجه مرا متوجه خودت کنی، چون نمی‌دانی که هستم و چرا اینجایم. طبعا من در این اسم خلاصه نمی‌شوم، چیزی که ابدا دست من نبود چه انتخابش، چه فرآیندِ شکل‌گیری و معنا دِهی به آن. کیفیتِ من با افکار و نگاهِ من معلوم می‌شود. من و تو در تلفیقِ با‌هم می‌شویم سه نفر، یک بی‌نامِ دیگر که به گمانم نشان دارد، چون ساکنِ زمین است. اگر این را هم بی‌نام درنظر بگیریم چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ ما ۳نفر دقیقا کجا ایستاده‌ایم؟ آیا در رویای شیرینِ زندگی هستیم؟

زندگی یعنی چه؟ یک سری اسم که به جسم رهنمون می‌شود؟

دیوار، خانه، اسب، لباس، چشم، آفتاب، درخت، باران، گِل، زنبور، شادی، غم، اضطراب، فرسایش، خوشبختی؟

می‌دانم برگشتن به فضای خالی ترسناک به نظر می‌رسد، ما عادت کرده‌ایم تا با میراثِ گذشتگان زندگی کنیم تا تنهایی را لمس نکنیم. تا در زندگی بمانیم. تا در افکارِ مبهم گیر نکنیم.

فکر کن به یکی از میلیاردها کهکشانِ عالم. کهکشان‌ها میلیون‌ها میلیون از امثال زمین دارند در خودشان، خورشید دارند و ماه و خیلی چیزهای دیگر. ما به آنها نرفته‌ایم و نمی‌دانیم؛ ولی تا به چیزی که «موجود» است بر‌می‌خوریم، سریع رویش چیزی می‌چسبانیم تا نترسیم از : «وجودِ اصیلِ دست نخورده‌اش». همین کار را با من کرده‌اند. من آمدم و تا بیایم گریه کنم، نامم را چپاندند در صورتم. فهمیدم که اسمم توحید است. پس توحید این است و آن. فلان چیز را دارد، فلان چیز را ندارد. واقعیت این است که ما استادِ به گند کشیدنِ معصومیت و پاکی هستیم. من سعی می‌کنم تا همه چیز را به صورتِ دست نخورده‌ی اولیه ببینم، قبلا راجع به من در این سیاره نوشته بودم که نیازی به نام نیست چون همه چیز مُصَوَر مقابلِ دیدگانم است. وقتی در منظره‌ی دوردستِ تهران کوه‌های البرز را دیدی، به این بیندیش که آنها نه نام دارند نه هوویت. آنها هستند چون تو می‌توانی وجودشان را ببینی. این در تو، و، وجود تو نیز صادق می‌شود. یک پلنگ آیا کوه را معنا می‌کند؟ آیا آفتاب را تشخیص می‌دهد؟ آدم احساس ناتوانی می‌کند وقتی می‌بیند واقعیت زندگی‌اش تا این اندازه به کثافت نشسته است.

من ناخواسته تورا با تمام این آلودگی‌های …  می‌بینم؛ انرژی زیادی از من می‌طلبد تا خودِ تورا از آنها جدا کنم، بگذارم روبرویم و نگاهت را ببوسم.

می‌دانی؟

روحِ من نامی ندارد. باز نامِ ساختگی‌ام را می‌چسبانند روی سنگِ قبرِ من تا بشناسندم؛ من این نیستم. اما نمی‌چسبد. نامی روی «وجود» نمی‌چسبد.

تو هم.

فرزندِ ما هم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *