اندکی پژمرده و زرد شده‌اند، ببخش

وقتی اینترنت آمد خانه‌ی ما، نمی‌توانستم با ذهنِ در دورانِ گذر از بلوغ، دوری تو را درک کنم. سال‌ها گذشت و نیامدی. همه‌اش خودم را گول زدم که روزی اتفاقی خواهد افتاد و تو از صندوقچه‌ی اسرار بیرون می‌آیی. ولی نشد، یعنی بهتر بگویم هنوز نشده‌ای. اینترنت را به جای تو نشانده‌ام. یعنی ابزاری شده است در جهتِ متوجه نشدن. توافق هم حاصل شد، بعد از بیشتر از دوازده سال، درست از زمانی که من با تمام امید قرار بود زندگی بکنم. آن هم نشد. دوست داشتم همین الان، درست در همین لحظاتِ خُنک، زیر این ابرهای باران‌زا در وسطِ شبِ تابستانی بیایی دربِ خانه‌ی پدری‌ام را بزنی، مقابل چشمانِ همه بی‌آنکه کلامی صحبت کنی قدم‌زنان بیایی داخل اتاقمِ و بخزی کنارم. این من هستم؛ کسی که در میانِ هیچ، پیدایش شد و آمد. در میانِ این‌همه هیچ؛ می‌خواهم تورا باور کنم و به خودم بگویم که هستی. چشم باز می‌کنم و ناگزیر و ناچار اتاقِ سیاه‌رنگ و کم‌نورم را می‌بینم. مونیتورهای چشمک‌زن، مهتابیِ کور. موکتِ خاکستری. ساعتِ خوابیده روی دیوار. پنجره‌های گنده که جز گرد و خاک و گرما و آلرژی چیزی از آنها عبور نمی‌کند. هیچ منظره‌ای در ظاهر و در باطن، گول‌زننده هم نیست حتی.

در حال نوشتن هستم و احساس می‌کنم چشم‌هایم به‌اندازه‌ی دانه‌های عدس کوچک و قرمز شده‌اند. هِی اشک در آنها موج می‌خورد و تیر می‌کشند. من از چشم‌هایم بی‌رحمانه کار می‌کشم. تمامِ من اینجاست. در خودم پخش شده‌ام و باران بی‌خیال شُره می‌کند و می‌شورد. البته دستش به افکارم نمی‌رسد. آنها بوسیله‌ی زمانِ ذهن‌ام در فاصله‌ای بی‌نهایت دور هستند که من تنها توانایی نگاه کردن به‌شان را دارم. شبانه‌روز چشم‌هایم را دوخته‌ام به مونیتورها، می‌توانی حدس بزنی که جز یک مُشت پلاستیک و جریانِ الکتریسیته و خزعبلاتِ دیجیتال، چیز دیگری نمی‌بینم؛ نمی‌دانم اگر روزی در کنارِ این‌ها عکس تو و خودِ واقعیت را بچسبانم، باورم خواهد شد؟ بهتر بگویم، دیدنِ یک انسانِ زنده در مقابل‌ام چطور حسی دارد؟ البته من انسان‌های زنده‌ی زیادی می‌بینم و خواهم دید؛ منظورم تو هستی. تویی که درب را باز کردی و در میان حیرتِ اهل خانه، آمدی و چسبیدی به من. تویی که قرار است به من نگاه کنی.

این بارانِ تابستانی شدید‌تر شد. فکر می‌کنم که در میانِ دانه‌هایش پراکنده‌ شده‌ای و مرا تایید می‌کنی تا دلم نشکند.

نکته‌ی ابلهانه‌ی من اینجاست که در میانِ این عالمِ درندشت، قدر تورا می‌دانم. من حتی قدر این افکارم را می‌دانم و از آنها تشکر می‌کنم که لَش و لا‌ابالی نیستند. نصفِ زمان گذشته و در این بلبشوی حوادث، به هیچ‌عنوان نمی‌دانم تا به چه زمانی زنده‌خواهم ماند تا شاید گلبرگی از شکوفه‌های نگاهت را در جیبم بگذارم. اما اگر حتی نصفِ یک گلبرگ را چیدم؛ آن را تا ابد نگاه خواهم داشت.

 

این را خوب می‌دانم.

 

بیا، بگیرشان؛ شکوفه‌های من مالِ تو. اندکی پژمرده و زرد شده‌اند، ببخش.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *