خلقِ شب، برایش کاری ندارد

شب را می‌دزدم، به خدا می‌گویم لازمش دارم؛ آن را با همه‌ی بزرگی‌اش در دستانم مُشت می‌کنم. می‌آیم به خانه‌ی کوچک‌ام که در کنار برکه‌ای میانِ جنگل‌های انبوه کاج است. تو نمی‌ترسی از تنهایی و جنگل، چون می‌دانی که من همیشه آن حوالی هستم. از لابه‌لای انگشتانم سعی می‌کند بیرون بیاید، پُشتم تاریک است. نگاهم می‌کنی. این بهترین و ساده‌ترین و بزرگترین کاری‌ست که در حق من انجام می‌دهی.  نمی‌دانی پُشتم چه چیزیست. قدم می‌زنم و می‌روم به سمتِ آشپزخانه. مربع شکل و کوچک است، ظروف شیشه‌ای و چوبی را با دقت مرتب کرده‌ای و مسغولِ تمیزکردنِ سبزی‌هایی هستی که از باغچه‌ چیده‌ای. شب مُدام وول می‌خورد، تقلا می‌کند و سرآخر آرام می‌شود. پُشتِ سرت هستم درحالی که سعی می‌کنم متوجه رفتار من نشوی. از آن منظره‌ی آبشاری برایت تعریف می‌کنم که چطور درخت‌های کنده شده از بارندگی اخیر از آن بالا تالاپی می‌افتادند توی آبِ کف کرده و بعد مسیرِ ناکجایی را پیش می‌گرفتند. این سکوت را یا تو می‌شکنی، یا من و یا طبیعت. ۳حالت بیشتر ندارد. می‌شود همه‌ی این‌ها را به موسیقی تشبیه کرد. از نگاهی دیگر، تو می‌خوانی، من هم، طبیعت هم.

جیرجیرکِ پیر حضورش را اعلام می‌کند، اما شب، امشب مهمانِ ماست!. آن را یواشکی به بهانه‌ی نوازش موهایت، رویشان می‌کشم. می‌خندی و می‌دانم که دوست داری بیشتر در کنارت باشم. موهایت براق و ستاره‌اندود می‌‌شوند. وسط اتاقِ چوبی‌مان برق می‌زنی. تعجب نکردی که چطور این اتفاق افتاده است. خدا از آن فاصله‌ی دور هم ما را تماشا می‌کند و به ما افتخار می‌کند. خلقِ مجدد شب برایش کاری ندارد. 

ما مهم‌تر از شب هستیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *