می‌دانم که خندیدن کار ساده‌ایست‌

همه‌اش احساس می‌کنم که در همین فردا‌یه نزدیک، از کنارم عبور می‌کنی. همه‌اش احساس می‌کنم پشتِ سرم ایستاده‌ای. همه‌اش تورا، توی بدونِ شکل و ماهیتت را در افراد مختلف می‌بینم. نمی‌دانم از درونِ چه کسی مرا در آغوشِ نحیف و شفاف‌ات می‌فشاری. عملی که ته دل مرا خالی بکند، خالی‌یه خالی، قیژ قیژ برود برای خودش و بدانم که گمشده‌ام را دارم. دستت را بگیرم و بعد از سی سال برویم عشق و حال. البته عشق و حالِ این سن و سال با قبل و بعدش متفاوت است. سیمِ هدفون گوشی‌ام می‌خورد به چانه‌ام و متوجه می‌شوم در اتاقم هستم.

وقتی که صبح می‌شود و از اتاقم خارج می‌شوی، کارم را شروع می‌کنم. می‌بوسمت؛ فشارت می‌دهم میانِ دستانم و بعد شُل می‌شوم که بتوانی بروی. کامپیوترم را روشن می‌کنم و تا ساعت هشت شب کار می‌کنم. روز‌‌ها که هوا روشن می‌شود، همه چیز در مقابل دیدگانم شفاف است. شب‌ها خیلی عجیب و مرموزترند برایم. چه با تو، چه بدونِ تو. هِی دنبال خودم می‌گردم و مُدام در زمان‌های مختلف در سفرم، چون هوا تاریک است و دیده‌نمی‌شوم؛ راحت‌ترم. انزوای خودم را دارم، بعد در کسری از ثانیه یخ می‌شوم. می‌دانم که خندیدن کار ساده‌ایست‌ به همین خاطر زیاد می‌خندم؛ گریه‌ها و خودِ واقعی‌ام را نگه می‌دارم برای شب. شبی که در او غوطه‌ور می‌شوم. بدون ذره‌ای دلهره خودم می‌شوم. جبرِ بودن در میان آدم‌ها موردی‌ست که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت؛ بنابراین اقتضای زندگی اجتماعی‌ام می‌شود توحیدِ ۲. توحیدی که سلام بلد است. احترام به بزرگترها می‌گذارد. کارش را انجام می‌دهد. حرف‌های زشت نمی‌زند. بدون اجازه وارد اتاق کسی نمی‌شود. تشکر کردن بلد است. عذرخواهی می‌داند. تقدم و تاخر را یاد گرفته. می‌تواند سبک و سنگین کند. کمک می‌کند. به دنبال علم و دانش درون و برونش است. جایش را به افراد پیر و سالمند می‌دهد. ناگهان جملات عجیب از دهانش خارج نمی‌شود. فحش نمی‌دهد. پایین‌تنه نمی‌داند که وجود دارد یا نه. سعی می‌کند با نزاکت غذا بخورد. به سوالات علاقمندان انیمیشن جواب می‌دهد. به فکر رشد پویانماست. به دخترها خیره نگاه نمی‌کند. به فکر پروژه است. سعی می‌کند تیم را الکی خسته نکند. صدایش بم‌طور است. کچلِ کم‌مو است. به چراغِ بیهوده روشن واکنش نشان می‌دهد. یه طوری مشنگ هم می‌زند و صد تا چیز دیگر…

اما شب؟

شب می‌شود شماره‌ی یک. شب می‌شود چیزی که منحصر شده برای من، چیزی که آن‌را از خدای‌ حاضرِ زندگی‌ام گرفته‌ام.

شب که می‌ررسد،تفکر از بین بردن خودم؛ روی مغزم سنگینی می‌کند. زندگی را با تمامِ زیبایی‌اش می‌فهمم و میبینم، اما این شبِ سالخورده بی‌وقفه در گوشم می‌خواند. حالا که پنج صبح است و مشغول نوشتن این متنم، چشمی نماده که بخش دومش را بگویم؛ فعلا.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *