کنار این جنگل پهناور با تمام بوهای تر و خشک گیاهان

زمان زیادی گذشته از روزهایی که مُدام می‌آمدی در خاطرم. در این فاصله، تغییر کرده‌ام. این را هم بگویم که من نه دایره‌ی واژگان وسیعی دارم، و نه می‌توانم مثل نویسندگانِ خبره، با کلمات، جملات زیبا و استخوان‌دار بسازم. نخیر؛ من از خودم، با خودم و برای خودم می‌نویسم.
گاهی به جملاتی که در شب‌های زیبا رد و بدل شده است نیز می‌اندیشم. داستایوسکی را می‌گویم، آن واژه‌ها و احساساتی که دل را ذوب و تمام روح را گرم می‌کند. من هیچ‌کدام ازین‌ها نیستم.
روزهای متمادی‌یه من، چیزهای ریز و درشتی به من اضافه کرد. پیرتر از ۲۹ سالگی‌ام شده‌ام. می‌ترسم. همه‌اش دلهره، اضطراب، استرس، اضطراب، نگرانی، ضعف، اسهالِ ناگهانی از فکر. تنها‌تر شده‌ام. ترسوتر. بی‌عرضه‌تر و در نهایت ۳۱ ساله.
فکر می‌کنم و می‌بینم این شب هم درست مثل شب‌های گذشته‌ام شده؛ تو با چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ات که حلقه‌ای تیره‌تر دور عنبیه‌ات را احاطه کرده، به من خیره‌ای. یعنی چشم‌هایت بالای سرم، روی سقف است، می‌خواهم همین‌طور بیایم بالا و بغل‌شان کنم. من در کنار چشم‌هایت کوچک‌ام. من خانه و ماشین و سرویس آشپزخانه و لباس و غذا نمی‌خواهم. من تو را نیاز دارم. این‌ها را خیلی آهسته و خیره به چشم‌هایت به تو می‌گویم. تو هیچ صدایی نداری، اما صدایت می‌تواند شبیه به صدای زن‌هایی باشد که در گوش شوهرانشان دیگر مثل سنگ می‌مانند؛ یا مثل صدای زنی که دارد آرام دعا می‌خواند، یا مثل لالایی دلربای مادری برای کودکِ فرشته‌اش. تو همچنان نگاه شده‌ای درحالی که همه‌ی این اصوات تو بودی.
من از تمامِ تو، چیزهای طلایی ساخته‌ام درونم. طلا فلزی بسیار بسیار گران‌بهاست، الماس بیشتر از آن. چرا تو بجای آنها نباشی؟ چرا کسی تو را آب‌طلا نمی‌گیرد؟ نکند از تو آن بیرون زیاد ریخته باشد؟ از من چطور؟ پس چرا من، اینطور شده‌ام؟ من، چرا من شده‌ام؟ اسمم شد توحید؟ پدرم با ظاهرش، مادرم با معصومیتش شدند این‌ها؟ این را خوب می‌دانم که این فلزات را نگهبانی می‌کنند، با هزینه‌های گزاف و در نهایت هر روز بر ارزش‌آنها افزوده می‌شود. من و تو هر لحظه درحال صیقل و ساییده شدنیم، اما چرا کسی حواسش به ما نیست؟ چرا من و تو را اثر زیبا و گران‌بهای هنری نمی‌بینند؟ از من و تو هفت میلیارد تا آن بیرون ریخته است.
مژه‌هایت را چسبیده‌ام تا زیر سنگینی اشک‌هایت نیفتم. تمام جایی که دارم همین‌جاست. کنار چشمانت. هروقت پایم را از این اتاق بیرون گذاشته‌ام، بیشتر نابود شده‌ام. تغییراتم زیاد شده. این‌بار باید بگویم: اوضاع طور دیگری شده است، چون:
کارد به استخوان رسیده. زیرا باعث‌ش من بودم.
چون دشمن‌هایی در نزدیکی هستند.
چون از یک جایی به بعد، نه استعداد مهم است، نه عشق، نه علاقه. باید همه چیز پول بشود.
باید از نو، نهالی کاشت. کاشت نهال با دستان ۳۱ ساله.

چشم‌هایم بد جور می‌سوزد، قرمز می‌شود و اشک‌آلود. می‌ترسم فرصت خیره شدن به توی واقعی را از دست بدهم، به چشم‌هایم زیاد ظلم کرده‌ام. کاش این‌همه سال به دیوار خیره نمی‌ماندم.
کاش جایی بودم کنار جنگل.
کاش تو هم بودی. با تحمل و طاقت زیاد.
کاش آسمان آبی بود. آسمان درونم.
کاش زبانِ گرم و جملات روح‌بخشِ تو بودند با من؛ بدون آزار.
کاش بی‌فکر، بی‌انتظارات و خیلی معمولی کنار هم پیاده راه می‌رفتیم.
کاش خانه نمی‌خواستی.
کاش ماشین نمی‌خواستی.
کاش به کلبه‌ی چوبی با همین لوازم کمم راضی بودی.
کاش مرا همراهی می‌کردی.
کاش به اطرافت حسد نمی‌ورزیدی.
کاش حرف آدم‌ها برایت مهم نبودند.
کاش رفتار و کارهایت در قبال چیزی نمی‌بود.
کاش به خاطر آدم‌ها خودت را جراحی نمی‌کردی.
کاش نیم نگاهی به آسمان بالای سرت می‌انداختی.
کاش همه می‌دانستیم که این نقطه‌ی آبی کمرنگ، شناور در اعماق فضا؛ چقدر ناچیز است.

کاش با همین زیبایی، با تمام طلایی بودنت به گورم بخزم، درست مقابل خانه‌ی محقر چوبی‌ام، کنار این جنگل پهناور با تمام بوهای تر و خشک گیاهان. با نسیم صبح‌گاهی‌اش. با بوی سرمای برف. زیر این خاک که به رنگ چشم‌های تو

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *