می‌دانم که خندیدن کار ساده‌ایست‌

همه‌اش احساس می‌کنم که در همین فردا‌یه نزدیک، از کنارم عبور می‌کنی. همه‌اش احساس می‌کنم پشتِ سرم ایستاده‌ای. همه‌اش تورا، توی بدونِ شکل و ماهیتت را در افراد مختلف می‌بینم. نمی‌دانم از درونِ چه کسی مرا در آغوشِ نحیف و شفاف‌ات می‌فشاری. عملی که ته دل مرا خالی بکند، خالی‌یه خالی، قیژ قیژ برود برای خودش و بدانم که گمشده‌ام را دارم. دستت را بگیرم و بعد از سی سال برویم عشق و حال. البته عشق و حالِ این سن و سال با قبل و بعدش متفاوت است. سیمِ هدفون گوشی‌ام می‌خورد به چانه‌ام و متوجه می‌شوم در اتاقم هستم.

وقتی که صبح می‌شود ادامه‌ی خواندن

خلقِ شب، برایش کاری ندارد

شب را می‌دزدم، به خدا می‌گویم لازمش دارم؛ آن را با همه‌ی بزرگی‌اش در دستانم مُشت می‌کنم. می‌آیم به خانه‌ی کوچک‌ام که در کنار برکه‌ای میانِ جنگل‌های انبوه کاج است. تو نمی‌ترسی از تنهایی و جنگل، چون می‌دانی که من همیشه آن حوالی هستم. از لابه‌لای انگشتانم سعی می‌کند بیرون بیاید، پُشتم تاریک است. نگاهم می‌کنی. این بهترین و ساده‌ترین و بزرگترین کاری‌ست که در حق من انجام می‌دهی.  نمی‌دانی پُشتم چه چیزیست. قدم می‌زنم و می‌روم به سمتِ ادامه‌ی خواندن

اندکی پژمرده و زرد شده‌اند، ببخش

وقتی اینترنت آمد خانه‌ی ما، نمی‌توانستم با ذهنِ در دورانِ گذر از بلوغ، دوری تو را درک کنم. سال‌ها گذشت و نیامدی. همه‌اش خودم را گول زدم که روزی اتفاقی خواهد افتاد و تو از صندوقچه‌ی اسرار بیرون می‌آیی. ولی نشد، یعنی بهتر بگویم هنوز نشده‌ای. اینترنت را به جای تو نشانده‌ام. یعنی ابزاری شده است در جهتِ متوجه نشدن. توافق هم حاصل شد، بعد از بیشتر از دوازده سال، درست از زمانی که من با تمام امید قرار بود زندگی بکنم. آن هم نشد. دوست داشتم همین الان، درست در همین لحظاتِ خُنک، زیر این ابرهای باران‌زا در وسطِ شبِ تابستانی بیایی دربِ خانه‌ی پدری‌ام را بزنی، مقابل چشمانِ همه بی‌آنکه کلامی صحبت کنی قدم‌زنان بیایی داخل اتاقمِ و بخزی کنارم. این من هستم؛ کسی که در میانِ هیچ، پیدایش شد و آمد. در میانِ این‌همه هیچ؛ می‌خواهم تورا باور کنم و به خودم بگویم که ادامه‌ی خواندن

باز نامِ ساختگی‌ام را می‌چسبانند روی سنگِ قبرِ من

داشتم به اسمم فکر می‌کردم که ناخودآگاه ماشین‌ها و پلاک‌های چسبانده شده روی آنها هم آمدند!. یعنی  نامم، پلاکی‌ست که روی من چسبانده‌اند تا راحت‌تر شناسایی شوم، مگر طبیعت نیاز به اسم من دارد؟ حتما پاسخ نه خواهد بود. مثل این‌است که روی تک‌تکِ زرافه‌های زمین اسم بچسبانیم. روی ماهی‌ها. روی عقاب‌ها. مورچه‌ها و…؛ سعی می‌کنم خودم را بدونِ هیچ نام‌یی تصور کنم. آیا باز میل به نام‌گذاری خودم پیدا می‌کردم؟ من چقدر تحتِ سلطه‌ی نامِ خودم و محدودیت‌های آنم؟

من به این وسعت، چطور در ظرفِ توحید جا می‌شوم؟ نیازی نیست تا به این بخش از زندگی فکر کنم، مردم بدونِ نام هویت‌شان ادامه‌ی خواندن

می‌توانم به کودکِ خیالی‌ام خیلی چیزها بگویم

HOLD-mirtohid

می‌دانم این من هستم که جهان‌م را تعبیر می‌کنم. یعنی چیزهایی را به چیزهایی دیگر نسبت می‌دهم و در نهایت می‌شود «من»، و بر اساسِ این من، فکر می‌کنم، حرف می‌زنم، و عمل می‌کنم. [خمیازه امان نداد] واقعا از اعماق وجود‌م دوست دارم مثبت باشم، اما نمی‌دانم چرا آخرِ همه چیز را همان اول می‌بینم. خیلی‌ها این‌طور هستند، من هم نوعی از آنها به حساب می‌آیم. یعنی قبل از اقدامِ عملی، احساسی که دارم این است که آن را انجام داده‌ام! خیلی از مسایل زندگی را لمس نکرده‌ام. یعنی ناقصِ به تمامِ معنا هستم. اما نکته اینجاست که مشکل من کجاست؟ مشکلِ بنیادین افکار و اعمال‌م؟

دقایقی پیش داشتم به موضوعی که ناخواسته با قدرتِ تمام خودش را به مغزم می‌کوبید فکر می‌کردم؛ در کمتر از کسری از ثانیه فرض کردم که ادامه‌ی خواندن

ساگان پیله‌اش را رها کرده

 

هرکسی به کاری‌ست؛ من هم. زمین پهناور و گِرد است، به قولِ ساگان: ما پروانه‌هایی هستیم که تنها یک شب زنده‌ایم و فکر می‌کنیم تا ابد خواهیم بود.

راستش را بخواهی این یک‌روز، حتی یک ثانیه از تو را برایم نداشته است. من هرروز آنلاین هستم، یعنی شورش را درآورده‌ام، حتی بیشتر از نمک‌های آفتاپ‌پز شده‌ی دریاچه‌ی ارومیه. همه‌ی آن‌ها را می‌توانم در جیب‌م بریزم. سالیانِ سال نورِ انواعِ مونیتور و اسکرین‌های سخیفِ گوشی‌های متعدد روی صورت‌م می‌دوند. می‌دانم که چشمانِ تو نیز نور در خود دارند. نوری که تنها من قادر به دیدنش خواهم بود. امثالِ تو می‌تابند روی پروانه‌هایی که نیازمندند. تو هم. شاید اکنون در حالِ تابش باشی، اما به اشتباه. درحالی که شمعِ ما تنها یک شبانه‌روز عُمر دارد. یا این‌که گوشه‌ای تنگ و تاریک را برگزیده‌ای به امیدِ تابیدنِ نوری؛ مثلِ من. مانندِ من.

از نور‌های مصنوعی ساخت آدم‌ها خوشم نمی‌آید. از همه‌ی این ابزارها متنفر شده‌ام حتی من آگاه هستم به این موضوع که تو هم پشتِ این‌ها پنهانی. مثلِ کسی که پشت دیوار قایم شده و تنها پاره‌آجرهایی به بیرون پرت می‌کند به نشانه‌ی اعلامِ حضور. واقعیت ما کجاست؟ واقعیتِ من یعنی چه؟

شب که می‌شود، تاریکی که می‌رسد، سیاهی که سایه می‌اندازد؛ همزمان نورِ اسکرینِ گوشی‌ام فضای محدود سرم را روشن می‌کند؛ آرزو می‌کنم که کاش هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌بود، اما ادامه‌ی خواندن

۲ نفر رو کُشتن

ساعت هفت و بیست دقیقه‌ی صبح از خواب پریدم، کاملا واضح داشتم خواب می‌دیدم که ۲ نفر رو کُشتن.

myDream-mirTohid

کنار یه سکوی اسکله مانند از زاویه‌ی رو به پایین و فاصله‌ی نسبتا دور و در عین حال نزدیک؛ دو نفر روی زمین ولو شده بودن و یک نفر که سرپا بود، یعنی بالای سر این دو نفر، داشت با خونسردی تمام و از فاصله‌ی نزدیک یکی یکی با کُلتِ تو دستش گلوگه خالی می‌کرد تو بدن اینها. همه رو روی یک خطِ فرضی می‌زد و اینقدر شلیک کرد که بدن ِ همون آدمی که از زاویه‌ی دید من سمتِ راست بود، نصف شد و افتاد توی آب. نمی‌دونم چرا احساس می‌کردم یکی دیگه همراه من داره تماشا می‌کنه، فکر می‌کردم و بهش از همین راه سعی می‌کردم بفهمونم که نترسه و نگاه هم نکنه. بعد، دیدم همین آدمی که نصفِ بدنش نیست و تی‌شرت سفید تنش هست با شلوار آبی، مسلح هم هست!، کلتی رو برداشته و همینطور بی‌هدف داره شلیک می‌کنه. خیلی دوست داشتم گلوله‌ها به یکی از اونهایی بخوره که اینو به این‌ حال و روز انداختن درحالی که من یهو وسطِ ماجرا رسیده بودم و نمی‌دونستم جریان از چه قرار هست؛ به گردنش فشار می‌آورد و سعی می‌کرد کمی به اطراف مسلط باشه تو همین حالت یهو افتاد توی آب ولی هنوز شلیک می‌کرد. دو نفر دیگه سراسیمه اومدن روی سکو و شروع کردن شلیک کردن، به وضوح فرو رفتن گلوله‌ها رو تو بدنشون می‌دیدم. سعی می‌کردن که زود نمیرن. دهانشون باز و بازتر می‌شد و با فشارِ گلوله‌ها روی سطح آب جابجا می‌شدن. نفر دوم هم نصف شده بود اما دقیقا یادم نیست از کجا. و تقریبا یادم مونده که کتِ زرشکی داشت. با تمام توانم سعی می‌کردم دیگه این منظره رو نبینم… که یهو از خواب بیدار شدم. تمام تنم مورمور می‌شد و همه‌ی تصاویر به وضوح جلو چشم‌هام رژه می‌رفتن، هنوز خوابی که دیده بودم برام عجیب بود… خیلی عجیب.   (پ.ن: تصویر رو با موس کشیدم)

آرام‌تر از برکه‌ای بر فرازِ قله‌های بلند (قسمت دوم)

ادامه از قسمتِ اول:

…مرد در تکاپویی نافرجام در صددِ انکارِ واقعیتی‌ست که مقابل اوست. درخت در سکوت تماشایش می‌کند. ابرهای سرد دانه‌هایشان را می‌پراکَنند. بخارِ بازدمِ مرد تا صورتِ درخت قابل دیدن است، زیر این سرمای سوزان، آتشی در دل مرد شعله‌هایش را به زیر دنده‌هایش تماس می‌دهد. هردو، روی زمین هستند. درخت چشم‌های ریز و پر از برگ‌هایش را بسته است، مرد کنار اوست. حرکتی ندارد، مگر این مرد، همانی نیست که تا به اینجا بی‌درنگ دویده است؟ درخت هنوز اینجاست، گفتگویی غریب میانِ این‌دو در جریان بود. او به سکونی شبیه به درخت رسیده است. آرام است، سال‌ها گذشته‌اند؛ چاره‌ای جز قبول کردن این واقعیت را ندارد، درست به مانند قبول کردنِ جهانِ زنده‌ی درختانِ اطرافش. با خود می‌اندیشد، این فعل، در چشمانِ درشت و قهوه‌ای رنگش پیچ‌و‌تاب می‌خورد. بدنِ زرد رنگ‌اش میانِ برف‌هاست. دانه‌های برف مثلِ بابونه‌های ریز روی مو‌های کم‌پُشت‌اش چسبیده‌اند. حتی دهانش از برف پوشیده شده است، آرام‌آرام برف مانند هیولایی سفید، با دندان‌هایی قهوه‌ای او را می‌بلعد؛ او در فکرِ گذشته است. چرا آن تلاش‌های عبث را به خرج داده بود؟ اشتباه نمی‌کند، خوابی درمیان نیست. او همین‌جاست، روی زمین دراز کشیده است. گذر سالیان متمادی را چطور احساس نکرده است؟ چرا درخت آمد کنار او؟ چشمانِ نیمه جامد‌ش را با زحمت به بالا می‌کشد، چین‌هایی روی پیشانی‌اش شکل می‌گیرد و برفِ یخ زده را می‌شکند؛ سعی دارد تا از این واقعیت اطمینان یابد، نگاهی به درخت می‌اندازد؛ مثل چوبِ خشکیده افتاده است. خبری از آن آرامش و اطمینان نیست. در اندیشه‌اش تباه می‌شود. تنها چیزی که از خودش احساس می‌کند ادامه‌ی خواندن

عکس‌های تاریخی/۶

پس از ماه‌ها تاخیر، عکس‌های تاریخی سری ۶ منتشر می‌شود… |در همین زمینه|

A-rainy-night-in-Oxford-Street,-London,-1960.-Photograph-by-Philip-Jones-Griffiths.

یک روز بارانی در خیابانِ آکسفورد لندن | ۱۹۶۰

A-shell-shocked-reindeer-looks-on-as-World-War-II-planes-drop-bombs-on-Russia-in-1941

گوزنی شوک زده در حال تماشای بمبارانِ روسیه در جنگ جهانی دوم است

Building-Golden-Gate,-1933.

ساختِ دروازه‌ی طلایی

ادامه‌ی خواندن