بایگانی برچسب: اشک

تماشا کن که چگونه تاریخ در من تکرار می‌شود

چقدر بی‌رحمانه می‌شود وقتی به این موضوع فکر می‌کنی که طریقه‌ی تولدِ آن  احساس، نوعِ لرزشش، چگونگی پخش شدنش درونِ خون و سطحِ پوست. از اینکه چطور راه تنفس‌ام را سد می‌کند، از اینکه ضربانِ قلبِ من تا کجا شدید می‌شود. از همه‌ی اینها از زبانِ قاصر از توضیح، فقط و فقط خودم اطلاع خواهم داشت. نه تو، نه کودک‌ام، نه مادر، نه هیچ کس دیگری از آن بویی نخواهد برد. هرچه که هست، تنها و تنها بواسطه‌ی این واژه‌های کُهنه باید ادا بشود. همین. همین. تمامی اون‌ احساسات باید رها باشند در آسمان. من در ظاهر اشک می‌شوم، دَم‌ها و بازدَم‌های کوتاه می‌شوم. من همه‌ی اینها را با جسمِ حقیر و کوچک‌ام باید زندگی کنم. تو ساکت باش و

ادامه‌ی خواندن

تمامِ گریه‌هام روی همین پوست خشک شده بود

room

درد داشت، تو ذهنم بهش فکر می‎کردم. دمِ در ایستاده بود. نور ضعیفی از لای پنجره خطِ طلایی رنگی رو داخل کشیده بود. صورتِ خیسِ اشک آلودش رو نمی‌تونستم ببینم. صدای مردمی که بیرون از ما زندگی می‌کردن رو می‌شد شنید؛ اما اینجا سکوت و غم بود که سنگینی می‌کرد. مثل سنگینی ابرهای مهیبِ سیاه روی صحرای بی آب و علف. اجازه نشستن نداشتم. اگر با این غم بیرون می‌رفت، تو این هوای سرد یخ می‌زد، لباسی تنم نبود. ناخن‌هامو گذاشتم روی شونه‌ام، آآآروم به بازو و مُچِ دستم فشار آوردم، پوست بدنم شروع کرد به کنده شدن. هیچ صدایی نداشتم. پوستم تو دستم بود و نگرانی من همچنان ادامه داشت. حرکتِ خفیف بدنش موقع نفس کشیدنش رو دوست داشتم، این حرکتِ ملایم رو دیگه تا آخرین لحظه‌ی عمرم نخواهم دید. خوشحالی تبدیل شده بود به یه سنگ. پوستِ بدنم رو انداختم رو شونه‌هاش. آروم با دست‌هام لمس‌ش کردم، تمام پَستی‌ها و بلندی‌های بدنش رو. اطمینان پیدا کردم که باهاش یکی شده. چند قدم عقب رفتم. می‌دونستم ادامه‌ی خواندن