بایگانی برچسب: تهران

عنوان را اینجا وارد کنید

میانِ فاصله‌ی پست قبلی تا همین نوشته‌ی تازه، اتفاق‌های زیادی رخ داده. پویانما همچنان آهسته و پیوسته در حال آپدیت و رشد هست. هوای خرداد بسیار گرم و سوزان شده و چند روز پیش حملات تروریستی هم در تهران به وقوع پیوست که امیدوارم هرچه زودتر ریشه‌ی خشونت از روی تمام کره‌ی زمین، تنها خونه‌ی ما انسان‌ها ریشه‌کن بشه.

اخبار تازه‌تری هم در راه هست که ترجیح می‌دهم بعد از نهایی و قطعی شدنش رسانه‌ای بشه. اما منِ بدبخت، از اجبار روی پروژه‌ی کیخان مشغول شدم و از اینکه اسمم در تیتراژ این مجموعه خواهد بود احساس تاسف می‌کنم. اما گاهی آدم مجبور هست کارهایی بکنه برخلاف میل درونی و گاهی مثل همه‌ی آدم‌های سرزمینم، بدود به دنبال پول و باز هم بدود تا همان پول رو بتونه بتونه بگیره. همون چیزی که “حق” شناخته می‌شه. (مثلا)! اما این پروژه که آقای شمسی هم بسیار بهش افتخار می‌کنند، در فجیع‌ترین ادامه‌ی خواندن

خواستِ ناخواسته‌ای برای زنده ماندن

10th_Tiaf_mirtohid_razavi

دهمین جشنواره دوسالانه پویانمایی هم تموم شد و خوشحال از این بابت که کارم دیده شد. کاری که بسیار شخصی، درونی و با نقاط ضعف و قوت به هر صورت به سر انجام رسیده بود. این عکس هم متعلق است به من. که رویش نوشته: تهران ۱۳۸۵ و بالای آن نوشته‌ی دوره‌ی یازدهم در سال ۱۳۹۷ را نصب کرده‌ام تا مقابل دیدگانمان باشد تا انرژی برای کارهای آتی داشته باشیم. ده سال از دوره‌ای که برای اولین بار پایمان را داخل جشنواره گذاشتیم می‌گذرد و آن دوران آرزوی من ادامه‌ی خواندن

چه انسان‌های رنگین و خوش‌بختی

آمی‌تریپتلینِ۱۰میلی و داروی صورتی رنگِ تپش قلب‌ام را با دوقُلُپ آب بالا انداخته‌ام. عقربه‌های غمگین، ساعتِ ۱۲:۱۷دقیقه‌ی شب را فرو می‌کنند در چشم‌هایم. زیرچشمی، حینِ برگشتن به اتاقم تلوزیون را نگاه می‌کنم. مسابقه در جریان است. هاکان رفت و مَروِ تک‌و‌تنها مانده. یعنی مسابقه را تا یک ماه و اندی پیش دنبال می‌کردم، اما رشته‌ی آن را آقایِ مشغله قاپید. گُم‌اش کردم و حالا رغبتی ندارم. داشتم می‌گفتم، این دخترِ خوش‌هیکل از ورزشکارانِ بنامِ المپیک در کشور ترکیه است. مرو را می‌گویم؛ همانی که در مسابقات جهانی دوی ماراتن مصدوم شد ولی با این حال بازی را ترک نکرد، به خاطر میلیون‌ها هم‌وطنی که پای تلوزیون و در استادیوم بودند، لنگان‌لنگان و گریه کنان به خط پایان رسید و شد سوژه‌ی نخستِ رسانه‌ها. این زن در ذهنم نقش بست. از پاهای عضلانی و بدنِ زنانه‌‌اش خوشم می‌آید. یعنی این تفکرات را ادامه‌ی خواندن

چرا باید به دنبالِ خواسته‌تان بروید، حتی اگر کسی تشویق‌تان نکند؟

Pursue Your Dream

خیلی از ماها تسلیمِ شرایط هستیم، یا می‌شویم ویا خواهیم شد. یاد این جمله افتادم که امروز تو پویانما هم گذاشتم‌ش. “بزرگسالِ خلاق، همان کودکِ نجات یافته است.” این متن رو هم توی سایتِ کارآفرینی دیدم که دقایقی از انتشارش نمی‌گذشت و بلادرنگ نگاهی به‌ش انداختم. من شخصاٌ درتلاش هستم که دچار این ویروس نشم ولی بسیاری از دوستان به سادگی دست از تلاش برمی‌دارند که می‌توانند در پاراگراف‌های طولانی توجیه هم بکنند. این شرایط نه‌تنها تو همین مملکت، بلکه همه‌جای دنیا به همین منوال هست. خصوصا تسلطِ پدرها و مادرها روی بچه‌ها. همچنین اجازه دادن به دوستان و آشنایان به دخالت در رویاها و خواسته‌های شما. البته این نکته هم بسیار مهم هست که شرایط به گونه‌ای باشه که شخص بتونه “زودتر” به “علاقه‌اش” پی‌ببره. به راهی که می‌تونه درونش موفق باشه و بدونِ جبر، سال‌ها به دنبالش بره. اما خیلی‌ها هم هنوز راه رو پیدا نکردند که این هم مسئله‌ی دیگری هست. ولی چیزی که هست، کشمکشِ درونی، رشدِ شخصی هست؛ مواردی که خیلی سخت به نظر میان، اما وقتی شروع به نرم شدن بکنن، ساده شکل خواهند گرفت، هرچند سخت!.

 

اما مطلب:

هروقت مایل بودید که تغییر جهتی در بٌعدِ مثبت در زندگی خودتان ایجاد کنید، با مقاومت مواجه می‌شوید. گاهی اوقات، این مقاومت درونی‌ست، به این معنی که خودتان در مقابل خودتان هستید.

زودتر از موعد بیدار شوید و به باشگاه بروید، چنگی به دل نمی‌زند خیلی راحت است که دگمه‌ی “خاموشِ” آلارمِ گوشی را بزنید. شبیه به این موضوع در بیزینس نیز صادق است. گاها موانع بی‌شماری سرراه‌تان قرار می‌دهید که باعث می‌شود فراموش کنید که چرا این راه لعنتی را شروع کرده‌اید.

تمامِ این مقاومتِ درونی باید تغییر کند. معمولا، این مقاومت نشانه‌ی خوبی‌ست. به معنی این است که خودتان را گسترش می‌دهید. اما در امتدادِ این مقاومتِ درونی، با بسیاری موانعِ بیرونی نیز سروکار خواهید داشت که از طرفِ افرادِ دوربرشما تحمیل می‌شود.

از خانواده که می‌خواهند ادامه‌ی خواندن

نخستین تجربه‌ی ماهیگیری {Fishing}

MamLoo-Fishing-iran--Jome-12Ordibehesht-93--(4)

بنامِ خدا، این است انشای امروز من: ما امروز به ماهیگیری رفتیم. من برای اولین بار به ماهیگیری رفتم و هیجان داشتم. همگی خبره بودند و من آماتور. علی جانِ عزیز که در عکس با تی‌شرتِ زرد تیپ بروز می‌دهد؛ پسردایی مادرم محسوب می‌شود در بگگراندش هم علیرضاست که دارد نگاه می‌کند. علی درس‌های خوبی به من یاد داد. بعد از جمع‌آوری بچه‌ها از ۵صبح، تیم ۵نفره‌ای را تشکیل دادیم و راهی سدِ ماملو شدیم. بعد از آماده کردنِ ادامه‌ی خواندن