بایگانی برچسب: زمین

Hengki-Lee-itohid-ir

آسمان صاف بود. سکوت از آسمان می‌بارید

Hengki-Lee-itohid-ir
چیزی به یاد ندارم. آخرین بار تمام بدنم بی‌حس بود. تصاویری مبهم. حتی نمی‌دانم در آن لحظه‌ی طلسم شده به چه چیزی فکر می‌کردم، همه چیز ساکت شد. دستم می‌سوخت. الان که این متن را می‌نویسم، همه چیز تمام شده است. من پشتِ سرش بودم. سارا با تمامِ توانش، با موهای قارچیِ خوشکلش داشت از من دور می‌شد. از پشتِ سر وقتی با هر قدم بوسله‌ی باد موهایش به کناری می‌رفت، خطوط صورتی رنگی روی صورت‌ش نمایان می‌شد. پیراهنِ نخودی رنگ و دامنِ مشکی‌اش زیباتر از گذشته بود. اما تفاوت بزرگی در میان بود، سرعتِ قدم‌های سارا امواج دامنش را به من نزدیک می‌کرد. نخستین باری بود که این تصویر را می‌دیدم. ساعد و دستانِ نرمش در تقابل با پیراهن و دامنش مثل لوله‌های فلزی بودند. آسمان سیاه رنگ بود. یادم آمد که مشاجره ای میان‌مان در گرفته بود. اما من مرتکبِ کار وحشتناکی شده بودم.
“سارا، سارا… بایست…”
چنان پرقدرت قدم‌هایش را روی سطح سیمانیِ پیاده رو فشار می‌داد که سنگریزه‌ها خِرچ‌خِرچ می‌کردند. مصمم شدم که از پشتِ سر دستش را بگیرم، دویدم. وزنِ خودم را روی پاهایم احساس نمی‌کردم. آسمان صاف بود. سکوت از آسمان می‌بارید. میانِ من و سارا به اندازه‌ی تار مویی فاصله بود. او تصمیم نداشت برگردد. تمام طول مسیر  صدایش می‌کردم. اما همه چیز از هم پاشیده بود. دهانم می‌سوخت. دست‌هایم.

‌سارا روی زمین بود. تا آمدم مچ دستش را بقاپم، افتاد. یادم نیست کِی زمین خورد. ایستاده بودم. سارا واقعا روی زمین بود. دامنِ ‌مشکی‌اش فرمِ ظریف پاهایش را ادامه‌ی خواندن

اگر من از شدتِ ترس به تو پناه آوردم و تو پذیرای من شدی چه؟

Sketch-itohid-line-

بیا حرفِ ستاره‌شناسان و دانشمندان را با تمامی مدارک‌شان بپذیریم، پس در این صورت، از میلیاردها سال پیش بودی در این عالم. در لحظاتِ آخرینِ آن رویداد، پا به عرصه‌ی خشکی نهادی و در چندصدهزارسال تکاملِ استادانه، طبیعت چنان قدرتمند است که توانست موجودی مثل تو را کامل کند. من اما ۲۹سال است که هستم. آن روحِ لطیف که جای پای خودش را در نگاهت می گذارد چه؟ چطور آن روح تکامل یافت؟ چطور شدی تو؟ نیم قرن عمرِ ما ناعادلانه است در مقابل عمرِ میلیاردها ستاره؛ طبیعت عدالت را چطور توجیه می کند؟
این عادلانه نیست. ما فقط باید به اندازه ی ‘هیچ’ در کنارهم باشیم؛ روی این غبارِ رنگ پریده‌ی آبی از دلخوشی‌ها و دوستی‌ها می‌نویسیم. از موسیقی زیبایِ تو، از من، از ما؛ و بعد نمی‌دانیم چه می‌شود. می‌ترسیم. می‌گرییم. دعا می‌کنیم تا لحظه‌ی رفتن. رفتنی به ابعاد کیهانی.
باز هم با عقلِ من سازگار نیست که چرا باید برای همیشه جدا باشیم. کجای این عالم سرگردان خواهیم ماند؟ از کدام دریچه زمین را با تمامی سفید و آبی‌اش نظاره‌گر خواهیم بود؟ و در آن شرایط تمامی خاطره‌های ناچیزمان چقدر می‌تواند ما در آن برهوتِ شناورِ سیاه رنگ‌ تغذیه کند‌؟ اگر به جای دیگری می‌روی، کجای عالم به دنبالت بگردم؟ اگر من زودتر رفتم، چطور تورا از مسیرِ سفرم آگاه کنم؟ که بیایی؟ یعنی دوست خواهی داشت که سختیِ راه را مجدد به جان بخری؟ جانی که هیچ جسمی ندارد؟ آنوقت این انتظارهای زجرآورِ سالهای جوانی را چطور می‌بینیم؟ چطور آیندگان را باخبرکنیم از چیزهایی که دیدیم؟ می‌بینیم و خواهیم دید؟

اگر من از شدتِ ترس به تو پناه آوردم و تو پذیرای من شدی چه؟؛ در ادامه، بعد از ادامه‌ی خواندن