بایگانی برچسب: سکوت

تمامِ گریه‌هام روی همین پوست خشک شده بود

room

درد داشت، تو ذهنم بهش فکر می‎کردم. دمِ در ایستاده بود. نور ضعیفی از لای پنجره خطِ طلایی رنگی رو داخل کشیده بود. صورتِ خیسِ اشک آلودش رو نمی‌تونستم ببینم. صدای مردمی که بیرون از ما زندگی می‌کردن رو می‌شد شنید؛ اما اینجا سکوت و غم بود که سنگینی می‌کرد. مثل سنگینی ابرهای مهیبِ سیاه روی صحرای بی آب و علف. اجازه نشستن نداشتم. اگر با این غم بیرون می‌رفت، تو این هوای سرد یخ می‌زد، لباسی تنم نبود. ناخن‌هامو گذاشتم روی شونه‌ام، آآآروم به بازو و مُچِ دستم فشار آوردم، پوست بدنم شروع کرد به کنده شدن. هیچ صدایی نداشتم. پوستم تو دستم بود و نگرانی من همچنان ادامه داشت. حرکتِ خفیف بدنش موقع نفس کشیدنش رو دوست داشتم، این حرکتِ ملایم رو دیگه تا آخرین لحظه‌ی عمرم نخواهم دید. خوشحالی تبدیل شده بود به یه سنگ. پوستِ بدنم رو انداختم رو شونه‌هاش. آروم با دست‌هام لمس‌ش کردم، تمام پَستی‌ها و بلندی‌های بدنش رو. اطمینان پیدا کردم که باهاش یکی شده. چند قدم عقب رفتم. می‌دونستم ادامه‌ی خواندن

نخستین تجربه‌ی ماهیگیری {Fishing}

MamLoo-Fishing-iran--Jome-12Ordibehesht-93--(4)

بنامِ خدا، این است انشای امروز من: ما امروز به ماهیگیری رفتیم. من برای اولین بار به ماهیگیری رفتم و هیجان داشتم. همگی خبره بودند و من آماتور. علی جانِ عزیز که در عکس با تی‌شرتِ زرد تیپ بروز می‌دهد؛ پسردایی مادرم محسوب می‌شود در بگگراندش هم علیرضاست که دارد نگاه می‌کند. علی درس‌های خوبی به من یاد داد. بعد از جمع‌آوری بچه‌ها از ۵صبح، تیم ۵نفره‌ای را تشکیل دادیم و راهی سدِ ماملو شدیم. بعد از آماده کردنِ ادامه‌ی خواندن